کلمهگراف|مهدیهحیاتی👩🏻💻✍🏻
روز دختر مبارک 🌿💖 #تایپوگرافی 👩🏻💻| @hayati_text
Roze_dokhtar.png
حجم:
1.7M
فایل باکیفیت روز دختر💖
👩🏻💻| @hayati_text
🌐http://aqaymahed.ir/index.php
🌸 حتما به سایت ماهد سر بزنید.
🌸آثار گرافیکی هنرمندان بارگزاری میشه
و امروزی که به زیباترین شکل ممکن سپری شد👧🏻🤍✨
#روز_دختر
🗓 یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
📸| @hayati_text
حتی وسط روز که نور خورشید از پنجرهی اتاق گذر میکند دوست دارم لامپ ها را روشن کنم! تا همه جا نورانی نباشد، هیچکاری نمیکنم.
سمت کتابخانه میروم و کتاب را برمیدارم. صفحات آخرش را با بی حوصلگی میخوانم. انگار یک دینی گردنم است و باید حتما ادا شود.
«چراغ ها را من خاموش میکنم» اولین کتابی است که در سال جدید مطالعه میکنم. روایت زنی که از روزمرگی هایش مینویسد. نه آنچنان پر تنش و جذاب که یک لحظه هم آن را زمین نگذاری، نه آن قدر خشک و بیروح که بگویی:«خب که چی؟!» آرام است و ساده و صمیمی. وقتی پدرم مرا در حال مطالعه میبیند میگوید :«چراغ ها را تو خاموش میکنی؟ تو حتی تخت خوابت را هم مرتب نمیکنی!» چراغ اتاق را میبندد و خندهکنان میرود.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
🖇 #روز_نوشت
📝| @hayati_text
اصرار روی اصرار که امشب من میخواهم روی دستت نقاشی کنم. هرچه تو برای بچهها این کار را انجام دادی، بس است. نمیخواهم دلش بشکند، میگویم: «چشم!»
پروانه ای با رنگهای سبز و سفید و سرخ روی دستم میکشد. آن را نشان مادرش میدهم و میگویم:«هنر دخترت را ببین»
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
دخترجان!
رج به رج میبافم گیسویت را
دلت به پیچ و تاب موهایت خوش باشد.
#ادیت_عکس
📸| @hayati_text
مشغول تراش کردن مدادرنگی ها هستم که چشمم به چشمان مستأصل و نگرانش میخورد.
«میخوای برات بازش کنم؟ ساندویچ رو بخور، بعد بقیهی نقاشی رو رنگ کن» برق نگاهش را میبینم.
یک گاز میزند، کمی رنگآمیزی میکند، دوباره کمی میخورد و قسمت دیگری را رنگ میزند.
کارش که تمام میشود نشانم میدهد:«خوبه؟!» میگویم:« بله عزیزم چقد قشنگ شده، آفرین بهت» از جا میپرد و آن را نشان بغلدستی اش میدهد «خاله گفت خوبه😍»
دنیای بچهها دوستداشتنی است با یک آفرین ساده دگرگون میشود.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 چهارشنبه/ ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
از دزفول چند کیلومتر فاصله دارد. مسافتی است که برای رسیدن به آن، لحظهها را میشمریم. دختر بچههای ابتدایی، منتظر ما هستند.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
فاطمه هماهنگیها را با مدیر مدرسه انجام میدهد و ساعت دو و نیم بعدازظهر خودمان را به بچههای مدرسه میرسانیم. تعداد زیادی از بچهها بلافاصله پس از دیدن او میپرند بغلش. حسابی دلشان برای معلمشان تنگ شده. یک نفر از آخر با عجله خودش را میرساند و دسته گل قرمزرنگی به او میدهد. مدیر به ما سهنفر، سلام و خوش آمد میگوید و به حسینیهای که برایمان تدارک دیده هدایت می کند. استقبال گرم و پر شوری است که انتظارش را نداشتیم. شاخه های گل، همچون دختران مدرسه زیباست و انگیزهی شروع فعالیت امروز را به ما میدهد.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
یا توپ ها را باید در دهان ترامپ و نتانیاهو پرتاب میکردند؛
یا موشک های ایرانی را وسط پرچم نکبتبار اسرائیل میرساندند؛
و یا با لیلی بازی کردن،لگد محکمی بر روی عکس بدخواهان میکوفتند.
اینجا حتی بازی ها هم رنگ دشمنستیزی دارند.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت جور نمیشد که اردوهای جهادی با دوستام رو شرکت کنم.
اما این بار خدا یه نگاه ویژه بهم انداخت و چند ساعتی رو با بچههای ابتدایی یکی از شهرهای اطراف دزفول گذروندم.
📸| @hayati_text
هدایت شده از والقلم ✍
تقولُ: متى نلتقي؟
أقول: بعد عام و حرب
تقول: متى تنتهي الحرب؟
أقول: حين نلتقي
میگوید: دیدارمان کی؟
میگویم: یک سال و یک جنگ دیگر
میگوید: کی پایان جنگ است؟
میگویم: وقت دیدار ما
#محمود_درویش