eitaa logo
کلمه‌گراف|مهدیه‌حیاتی👩🏻‍💻✍🏻
162 دنبال‌کننده
116 عکس
25 ویدیو
7 فایل
✍🏻نویسنده| روایت‌نویس، ادبی، روزنوشت 🎥👩🏻‍💻گرافیست| مشغول با نرم افزارهای گرافیکی و ادیت 🌿 @Hayati_r
مشاهده در ایتا
دانلود
نُصَلی صَلاة ، نَأکُل فُطور و نَذهَب الی الکربلا 🚌| @hayati_text
حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) 📸| @hayati_text
کلمه‌گراف|مهدیه‌حیاتی👩🏻‍💻✍🏻
حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) 📸| @hayati_text
چقدر آشناست... همه‌جای این مکان. تازه اومده بودم؟ برای نماز صبح چند دقیقه از هم‌سفریم جدا شدم و دیگه پیداش نکردم تا ساعت ۸ صبح. شاید هفته پیش بود🤔 که بین الحرمین رو چندبار رفتم و اومدم تا پیداش کنم اما ندیدمش. اون موقع ناراحت شدم و دلم شکست. بعد از نماز بدون اینکه تو صف وایسم دستم به ضریح خورد و آنقدر پریشون بودم که نمی‌دونستم کجام و بعد نوشته‌های بالای ضریح رو خوندم و مزین بود به ابوالفضل العباس (ع) انگار همین دیروز بود. اما... نه... آبان ماه ۱۴۰۴ بود. برای تغییر حال و هوا و فراغت از روزمرگی و یکنواختی، هر آدمی به دغدغه نداشتن و فکر نکردن به دنیا نیاز داره. پارسال این حال رو تجربه کردم و امسال هم همینطور. هنوز اینجام. حرم ابوالفضل العباس(ع) و دعا می‌کنم دوباره زودتر بیام. (پارت ۶) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text
پاوربانکه؛ بمب نیست!!
کلمه‌گراف|مهدیه‌حیاتی👩🏻‍💻✍🏻
پاوربانکه؛ بمب نیست!!
پاوربانکه، بمب نیست! از وقتی که توی جاده کربلا بودیم تا الآن توی کیفمه. موقع تفتیش خادم حرم امام حسین(ع) از دستم می‌گیره و منو یه گوشه می‌کشونه و صدبار دیگه هم کیفم رو می‌گرده. می‌خوام با ایما و اشاره بهش بگم من میتونم روی گوشیم تست کنم و گوشی رو بهش وصل کنم، اما اجازه نمیده. حس شخصی رو دارم که اشتباهی بهش جرم نسبت دادن ولی اون واقعا بی گناهه! نکنه نیاز باشه پاور بانک رو تحویل امانات بدم و بیست دقیقه دیگه توی صف بشدت شلوغ بمونم و هیچ به هیچ. دستم رو می‌گیره و پاور بانک هم دست خودشه و به سمت یکی از خادم های آقا می‌بره تا تستش کنه. خادم آقا یه نگاه میندازه و میده یه خادم دیگه. اون مهربونتره و میگه سریع بزارش تو کیفت و برو. خطر از بیخ گوشمون رد میشه. از یه مسیر فرعی وارد حرم میشیم. (پارت ۷) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text
عالم همه در طواف عشق است و دایره‌دار این طواف، حسین (ع) است. شهید آوینی
شب جمعه است و کربلا در شلوغ‌ترین حالت ممکنه. از یک ساعت قبل به سرداب حضرت حجت میریم. عزاداری خانم‌ها با لحن سوزناک و زیبای عربی شنیدنیه. نماز مغرب و عشا رو به جماعت می‌خونیم و به سمت بازار میریم. قیمت‌ها اکثرا از ۵ دینار شروع می‌شه. هم سفری‌هام وسایلی که میخواستن میخرن و آخر مسیر با نوشیدن آب انارِ تازه حالمون جا میاد. دوباره برمیگردیم. بین الحرمین هستیم و یه‌دفعه روی سرمون شکلات پرت میشه. متوجه میشیم که یه خانم تازه بچه‌اش به دنیا اومده و به زائرا شیرینی میده. همینجور آدمه که از روی زمین و هوا شکلات برمی‌داره. کاممون‌ شیرین میشه. خوراکی‌هامون توی چمدون ها هستن و از امانات تحویل می‌گیریم. یه گوشه کنار کفشداری روی زمین می‌شینیم و خیلی ساده و بی ریا شام می‌خوریم. سه تامون دوباره به حرم میرن و سه تای دیگه برای استراحت به سرداب امام هادی(ع). (پارت ۸) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text
«حَجر، ورق، مقَص» +شنو اسمچ؟ _ أدیان. + آنی مهدیة. کم عمرچ؟ ثمانیه. ماذا نفعل؟ لَعِب؟ _إي. +مثلا لعب ألوان. مثلا ملابسی، أزرق. سجادة؟ _أحمر. بطانیة؟ +گهوه. و سائر اشیا موجود فی هذا المکان و بعدها قالت لی: _لِعَب اُخری. مثلا : «حجر، ورق، مقص» و لعبنا اربعة مرة. و قلت لنفسی، یا للعجب، لدیهم لعب الذی مثلنا!
کلمه‌گراف|مهدیه‌حیاتی👩🏻‍💻✍🏻
«حَجر، ورق، مقَص» +شنو اسمچ؟ _ أدیان. + آنی مهدیة. کم عمرچ؟ ثمانیه. ماذا نفعل؟ لَعِب؟ _إي. +مثلا ل
شب روی توی سرداب امام هادی(ع) سپری می‌کنیم. پتو رو می‌اندازم روی سرم که صدای یه نی نی که بالاسرمه و گریه می‌کنه می‌شنوم. دو تا شکلات دارم و به خودش و خواهرش میدم. خواهرش میمونه کنارم. انگار مشتاقه کسی باهاش صحبت کنه. منم سر صحبت رو باز میکنم. +اسمت چیه؟! _أدیان. اسم منم مهدیه است. چند سالته؟ + ۸ سال. _بازی کنیم؟ آره. + بازی رنگ ها. من دست میزارم روی هر چیز تو باید رنگشو بگی. تو هم به هر چی اشاره دادی، من رنگشو میگم. و رنگ وسایل اطرافمون رو میگیم. درخواست می‌کنه یه بازی دیگه هم انجام بدیم. میبینم با دستش یه سری شکل در میاره اول متوجه نمیشم، بعد میگه: « حَجَر، ورق، قَص» می‌دونم که حَجَر یعنی سنگ، می‌فهمم منظورش همون سنگ، کاغذ قیچی خودمونه. تعجب می‌کنم. مگه اونا هم این بازی رو دارن؟ دوباره میگه یه بازی دیگه. بهش میگم: بلدی سرود بخونی؟ و یه سرود کودکانه می‌خونه. اعتراف می‌کنم که هیچی از شعر متوجه نشدم اما سرودش قشنگ بود و وزن داشت. (پارت ۹) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text
بعد از نماز صبح وداع می‌کنیم و راهی نجف میشیم. مسیر طولانی نیست شاید نیم ساعت، چهل دقیقه. می‌رسیم به خونه‌ی پدری. [فرصت با تو بودنم چون ابر لحظه لحظه می‌شود سپری غرق آرامش، پر از رویا حرم توست خانه پدری] صحن و حرم یه صفای خاصی داره. با بقیه جاها متفاوته. روبروی ایوان طلا میمونیم و می‌خوایم یه عکس بگیریم، خادم میگه: لا، لا.. چون دارن فیلمبرداری می‌کنن و ما تو فیلمشونیم😐 از گنبد و ایوان عکس می‌گیرم و بلافاصله ادیت میزنم و با لوکیشن نجف استوری می‌کنم. میریم توی یکی از حجره‌ها پارچه و مهر متبرک برای سوغات می‌گیریم و بعد راهی که اومدیم رو برمی‌گردیم تا به کاروان برسیم و حرکت کنیم به سمت «بی بی شریفه». بعضی روایت ها میگن ایشون دختر امام حسن مجتبی است. همونجا ناهار یه چیز جمع و جور می‌خوریم و سوار اتوبوس میشیم و حرکت می‌کنیم به سمت مرز (پارت ۱۰) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text