- هِجای آبی"
ای نور، ای آن دژخیم لطیف که پرده از اسرار شب برمیداری؛ به چه حقی به ویرانههای روح من میتابی؟ آیا در این درخشش بیمحابا، میخواهی تماشا کنی که چگونه سایههای اندوه، در برابر شکوه تو، به پیشانی تقدیر من بوسه میزنند؟ افسوس... خورشید نیز میداند که تابش، تنها نقابی است برای پنهان کردن مرگی که در عمق هر سپیدهدم خفته است.
لذتی که یادگیری به آدم میده از زیباترین جنبههای زنده بودن به عنوان یک انسانه..
شمایی که تو رابطهای اما هنوز داری به اون عاشق دلسوختهی سابق و سینگلت به عنوان "رفیق" پیام میدی و بهش میگی "عزیزم"... شما مریضی. مریضی و داری بقیه رو هم مریض میکنی.
امروز، آن «من» بیهودهای که ماه ها چون سایهای لزج بر دوشم سنگینی میکرد، به مسلخ فراموشی سپردم و با او وداع گفتم؛ وداع با تمام آن خیالات خام و امیدهای واهی که در پس پس ذهن بیمارم لانه کرده بودند. در عوض، به آن «من» تنها، به آن موجود مسخشده و غریب که در انزوای سرد خویش با حقیقت تلخ هستی روبروست، سلامی از سر استیصال گفتم.
امروز، نه یک روز عادی؛ که مقتل احساسات بود. از سحر تا غروب، در میان هقهق اشکها و آغوشهای سرد وداع، گویی تکهتکهای از روحم را در مسافتی دور از خویش دفن میکردم.
دلم میخواد همهی این چیزای منفی رو از خودم دور کنم. ولی مثل هریپاتر آخرین جانپیچ توی وجود خودمه. اول باید اینیکی “من” رو بکُشم.
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
من به این نتیجه رسیدم که
آدمای خوب ، از نظر اکثریتِ عوام
خل وضعن...