eitaa logo
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬/نفور
658 دنبال‌کننده
63 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑨 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒍𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒕𝒐 𝒂 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆𝒔
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ا ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
نامه‌ای به dakarai(لئو). در این جهان، نغمه های ستارگان روی زمین سقوط می‌کنند؛ و زمینی که تا کنون در انتظار دیدار دوباره‌ی ستارگان جان باخته بود، باری با ملاقاتی متنوع از پیش دوباره به پیشوای ستارگان تاخته؛ گویی که دیدار دوباره‌ این دو در زندگی جدیدشان دوباره به هم رقم خورد حتی اگر برخوردشان بر هم زندگی را از آن دو بگیرد؛ اما این انتخابی ست که هر دو برای با هم بودن کردند، شاید در جهانی دیگر آسوده تر به هم بپیوندند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کدومتون وقتی کانال ۶۶۷ شد شات گرفت با اسمش بفرسته پیویم ( @Cassilor_Navis ) براش جداگانه نامه تقدیمی بنویسم✨ دو سری قبل ۱-۲ الان ۶۳۰ هستیم.
ا﷽ا نیلوفر و لاله هر دو بی‌هیچ سبب این پوشد نیل و آن به خون شوید لب می‌شویم و می‌پوشم ای نوشین لب در هجر تو رخ به خوان و از نیل سلب
نامه‌ای برای نیک. بادِ بهاران آورده‌اند؛ کوله‌ای بار از سوغاتی سفر هایشان را انداخته‌اند، بوی یاس و عنبر می‌آید برون از کوله‌ بار سفر خسته تن کرده‌اند. باز صدای کودکان می‌پیچد، بهاران را می‌شِمارند؛ هر کدام سودای بهاری می‌گیرد از بوی یاس و عنبر ها می‌گوید؛ کودکی تنها در کُنج باغ بِنشسته، ز سودای نداشته زانو در بغل بِگرفته؛ بهاران کودکان را دیدند، کودکی را تنها دیدند. نو بهاران نغمه ها دادند، نغمه ها آواز ها را دادند. کودکان خوشحال ز جمعشان، کودکی گم کرده بودند یافتند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ا موئینه به بر کردی و بی ذوق تپیدی آنگونه تپیدی که بجائی نرسیدی در انجمن شوق تپیدن دگر آموز
نامه‌ای به الی. شب که آواز سر داد، قصه را آغاز پنداشت. هزاران سوگوار سوگند خوردند؛ هر کدام ماتم نهاده می‌گفت، از داستان هایش روانه می‌جست؛ افسانه ها زنده کردند، شب بیداری را به صبحِ سحر کشاندند؛ سحر که شد با پایان هر داستان، داستان می‌مرد و افسانه می‌شد.. هر کدام بر سر افسانه خود سوگند یاد می‌کردند؛ «سوگند به افسانه‌ی دیرینه کز خانه برون تاخته صد قصه به گوش آغشته آخر به برون راسته» دم دم های صبح، هزاران سوگوار بر سر قبر افسانه خود جان باخته بودند؛ چه سحر مبارک بادی شد، هر سر به زیر سوگواری شد...