eitaa logo
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬
643 دنبال‌کننده
63 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑨 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒍𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒕𝒐 𝒂 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆𝒔
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ا روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ ها نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
نامه‌ای به پاندای کوچک شخصی. به پاندا کوچولوم عزیزم میدونم که دوسم نداری،ولی من هنوز دوست دارم دلم برای اینکه به حرفام گوش بدی، موهامو ناز کنی،بغلم کنی و همه چیز تنگ شده...درسته تصمیم من بود ولی آیا تقصیر منم بود؟میگن آدما اگه چیزیو از دست بدن بهترشدن پیدا میکنن؛ولی من اون بهتره تو بودم،نبودم؛)؟خودت خواستی به آدم قبلی برگردی، چطور کسی که به همه ترجیه می داد همه جا ازت دفاع میکرد پشت سرت خرف نمیزد و فقط میخواست دوسش داشته باشی؛رو به کسی که همه کاراش برعکس من بود..‌ترجیح دادی؟! شاید کافی نبودم یا...شاید برات زیاد بودم ؟! البته همه از من خسته میشن، آدم دوست داشتنی نیستم و خوشگل هم نیستم.. هیچی هیچی نیستم ، حداقل بعد من خوشحال باش با همون. از طرف کسی که برای تو بود. ________________________________ صدایی خفه. احساسات ذره ذره کم‌رنگ می‌شوند آنقدر که رنگ بندی آنان را گم می‌کنیم و زمانی فرا می‌رسد که برای دلتنگی هم دلتنگ می‌شویم و جور همان دلتنگی را هم به دوش می‌کشیم و سودای غم را صدا می‌کنیم... شاید زمان همه چیز را کمرنگ و محو کند اما دلتنگی همیشه باقیست و زمانی که دلتنگی هم فروکش کند دلمان برای همان دلتنگی هم تنگ میشود؛ زیرا که حتی آن دلتنگی هم یادآور او بود هر چند دردناک اما احساسات نسبت به آن انقدر هستند که هر چیز دردناک به او را هم دوست داشته باشند حتی اگر به معنای مرگمان باشد. این مرز تقصیر و تصمیم نیست این دیگر بخشی از داستانی هست که آن را بسته‌ایم ولی بارها بعد از داستان هم قرار است حتی برای جدایی دردناکی که دگر نمی‌خواهیم تجربه کنیم هم دلتنگ شویم.
ا﷽ا آب را گل نکنیم در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب یا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شوید یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد آب را گل نکنیم شاید این آب روان می‌رود پای سپیدار تا فرو شوید اندوه دلی دست درویشی شاید نان خشکیده فروبرده در آب
نوشته‌ای برای تو که خوشت نخواهد آمد اگر نامت ذکر گردد. پیش از تو در دنیایی از دروغ و پنهان‌کاری، سکوت و خویشتن‌داری و امید به کورسویی از حقایق می زیستم. در این یک‌دهه و نیم، تجارب اندکی که اندوخته بودم مرا به این نظریه رسانید که آدمیان خشنودی، درآمد و بیشتر احساسات خود را نهان می‌دارند. احساسات مقوله ی حساس و پیچیده ای را شامل می‌شوند، مقوله ای که اکثرا توسط صاحبش نیز کاملا شناخته و بویژه بیان نمی‌شود. احساسات من نیز، همانند سایرین، این چنین‌اند: درک نشده و پنهان شده بویژه توسط خودم. بااین حال دو جا دربارهٔ قوی‌ترینشان با شخصی به جز هوش مصنوعی به گفت‌و‌گوی صادقانه پرداختم و دو جواب کاملا متفاوت گرفتم: یکبار با شخصی که از سر دلسوزی با دروغی دیگر از میان دروغ های بی شمارش آن را به من برگرداند و به مدت دوسال طول کشید تا من احمق متوجه اشتباهم شوم و خود را، از منجلاب فکری و احساسی از که پس از او در درون خود ساخته بودم نجات بخشم و بار دگر با تو. پس از نفر اول آرزوی حقیقت را کردم، خواستار دانستن احساسات واقعی افراد نسبت به خودم شدم و در کمال شگفتی، تو را پیدا کردم. تو آن حقیقت تلخ را به من نشان دادی و ازاین بابت از تو از صمیم قلب سپاسگزارم. اگر روزی این نامه را خواندی، بابت احساس گناه و خجالتی که با گفتن حقیقت دربارهٔ احساسات بی‌ارزشم به تو منتقل کردم عمیقأ متاسفم. باشد که زندگی زیبایی را در این جهان و آن جهان سپری کنی. از طرف شخصی که خوشش نمی‌آید نامش ذکر گردد. ___________________________________ صدایی خفه. بازگویی سخنی که سال‌ها در درون خودمان قفل شده و حال با وجود شخص دیگری جلا پیدا کرده است؛ با بیان و شفاف سازی آنچه را براق است برای سیاهی جز فساد مبتنی بر گناه استشمام نخواهد شد و این دیرینه سختی زمانی برای خود تو شفافیت یافت که سالیان سپری و جز اشتباه را نتیجه نداد. در پی گرداننده شگفتی نور هایی پدید می‌آید که در دو راهیی قرارمان می‌دهند دو راهیی برای نجات و یا برای وجدانی که هر لحظه روشن است، شاید باید وجدان بیداری را که بی هیچ ما را در خود فرو بُرده است برای لحظاتی یافتن احساسات واقعی خود بخوابانیم تا شاید در کنار آن نور بی حس گناه قدم بزنیم.
ا﷽ا افسوس ازین عمر که بر باد هوا رفت کاری به جهان نی به مراد دل ما رفت خورشید من از اوج جوانی چو برآمد بس ذره سرگشته که بر باد هوا رفت
نامه‌ای برای دارلینگ من. میدانی سردرگمی چیست؟ حسی‌ست که مدت‌هاست با آن زندگی می‌کنم. بگذار با یک مثال توضیح دهم؛ تصور کن از طرف همه طرد می‌شوی، هر روز در موردت داستان جدیدی می‌سازند و موضوع صحبتشان تویی از تو متنفرند. حال نیازمند صدای او هستی هنگامی که تورا صدا می‌زند و با لبخندی به گرمی آفتاب دستان تو را می‌گیرد و بوسه‌ای از سر عشق به توهدیه می‌دهد. نیازمند این هستی که او تورا در آغوش بکشد و بگوید اشکالی نداره من همیشه با توام... اما؛ حال وقت واقعیت است! آن بوسه و آغوش گرم و لبخند، تنها تصوری خیالی‌ست تصویری تار که با غبار سردرگمی پوشیده شده، آری سردرگمم چون او نیز مرا طرد کرده چون او نیز از من فاصله گرفته، چون در افکار او من جایی ندارم، در افکار او کسی دیگر پرسه میزند قلبش برای کسی دیگر است فکرش برای کسی دیگر است رویایش بودن با کسی دیگر است حال من سردرگمم، باید به ندای قلبم گوش دهم یا ذهنم؟! قلبم می‌گوید با او بمان؛ و ذهنم می‌گوید،وقت واقعیت است!... از طرف سردگمی ناشناخته. _____________________________________ صدایی خفه. شاید در سردرگمی گیر افتاده‌ایم در بین مغز و قلب اما در این ره ما تنها کسی هستیم که بر روی سکوی سردرگمی بی وقفه به ان شخص می‌نگرد؛ شاید شاید ماندن با او و یا شاید هم واقعیتی که در انتظارمان بوده است!؟ هیچ‌کدام اهمیتی ندارد... مهم آنست که برای حال ما آن شخصی نباشیم که شخص دیگری را نیز به اجبار در کنار خود روی سکو بنشاند؛ شاید ما آن شخصی باشیم که در سردرگمی گرفتار شده است اما آیا این درست است که شخص دیگری را هم در سردرگمی که ما را به آغوش کشیده است گرفتار کنیم..؟ شاید واقعیت این نیست که او برای ما نیست بلکه واقعیت این است که ورق جدید داستان را باید تنها قدم بگذاریم و در این ورق جدید شاید سردرگمی هم ما را طرد کند زیرا چیزی برای ماندگاری وجود ندارد و نخواهد داشت و در انتها حتی سایه و جسم‌مان هم ما را رها خواهند کرد پس وقت آن است که سردرگمی را سردرگم کنیم.
ا﷽ا به یـزدان که گرما خرد داشتیم کجا این سر انجام بد داشتیم؟ بسوزد در آتش گرت جان و تن به از زنـــــــدگی کـردن و زیستن اگر مایه زندگی بندگی است دو صدبار مردن به از زندگی است