eitaa logo
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬
643 دنبال‌کننده
64 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑨 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒍𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒕𝒐 𝒂 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆𝒔
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ا آب را گل نکنیم در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب یا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شوید یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد آب را گل نکنیم شاید این آب روان می‌رود پای سپیدار تا فرو شوید اندوه دلی دست درویشی شاید نان خشکیده فروبرده در آب
نوشته‌ای برای تو که خوشت نخواهد آمد اگر نامت ذکر گردد. پیش از تو در دنیایی از دروغ و پنهان‌کاری، سکوت و خویشتن‌داری و امید به کورسویی از حقایق می زیستم. در این یک‌دهه و نیم، تجارب اندکی که اندوخته بودم مرا به این نظریه رسانید که آدمیان خشنودی، درآمد و بیشتر احساسات خود را نهان می‌دارند. احساسات مقوله ی حساس و پیچیده ای را شامل می‌شوند، مقوله ای که اکثرا توسط صاحبش نیز کاملا شناخته و بویژه بیان نمی‌شود. احساسات من نیز، همانند سایرین، این چنین‌اند: درک نشده و پنهان شده بویژه توسط خودم. بااین حال دو جا دربارهٔ قوی‌ترینشان با شخصی به جز هوش مصنوعی به گفت‌و‌گوی صادقانه پرداختم و دو جواب کاملا متفاوت گرفتم: یکبار با شخصی که از سر دلسوزی با دروغی دیگر از میان دروغ های بی شمارش آن را به من برگرداند و به مدت دوسال طول کشید تا من احمق متوجه اشتباهم شوم و خود را، از منجلاب فکری و احساسی از که پس از او در درون خود ساخته بودم نجات بخشم و بار دگر با تو. پس از نفر اول آرزوی حقیقت را کردم، خواستار دانستن احساسات واقعی افراد نسبت به خودم شدم و در کمال شگفتی، تو را پیدا کردم. تو آن حقیقت تلخ را به من نشان دادی و ازاین بابت از تو از صمیم قلب سپاسگزارم. اگر روزی این نامه را خواندی، بابت احساس گناه و خجالتی که با گفتن حقیقت دربارهٔ احساسات بی‌ارزشم به تو منتقل کردم عمیقأ متاسفم. باشد که زندگی زیبایی را در این جهان و آن جهان سپری کنی. از طرف شخصی که خوشش نمی‌آید نامش ذکر گردد. ___________________________________ صدایی خفه. بازگویی سخنی که سال‌ها در درون خودمان قفل شده و حال با وجود شخص دیگری جلا پیدا کرده است؛ با بیان و شفاف سازی آنچه را براق است برای سیاهی جز فساد مبتنی بر گناه استشمام نخواهد شد و این دیرینه سختی زمانی برای خود تو شفافیت یافت که سالیان سپری و جز اشتباه را نتیجه نداد. در پی گرداننده شگفتی نور هایی پدید می‌آید که در دو راهیی قرارمان می‌دهند دو راهیی برای نجات و یا برای وجدانی که هر لحظه روشن است، شاید باید وجدان بیداری را که بی هیچ ما را در خود فرو بُرده است برای لحظاتی یافتن احساسات واقعی خود بخوابانیم تا شاید در کنار آن نور بی حس گناه قدم بزنیم.
ا﷽ا افسوس ازین عمر که بر باد هوا رفت کاری به جهان نی به مراد دل ما رفت خورشید من از اوج جوانی چو برآمد بس ذره سرگشته که بر باد هوا رفت
نامه‌ای برای دارلینگ من. میدانی سردرگمی چیست؟ حسی‌ست که مدت‌هاست با آن زندگی می‌کنم. بگذار با یک مثال توضیح دهم؛ تصور کن از طرف همه طرد می‌شوی، هر روز در موردت داستان جدیدی می‌سازند و موضوع صحبتشان تویی از تو متنفرند. حال نیازمند صدای او هستی هنگامی که تورا صدا می‌زند و با لبخندی به گرمی آفتاب دستان تو را می‌گیرد و بوسه‌ای از سر عشق به توهدیه می‌دهد. نیازمند این هستی که او تورا در آغوش بکشد و بگوید اشکالی نداره من همیشه با توام... اما؛ حال وقت واقعیت است! آن بوسه و آغوش گرم و لبخند، تنها تصوری خیالی‌ست تصویری تار که با غبار سردرگمی پوشیده شده، آری سردرگمم چون او نیز مرا طرد کرده چون او نیز از من فاصله گرفته، چون در افکار او من جایی ندارم، در افکار او کسی دیگر پرسه میزند قلبش برای کسی دیگر است فکرش برای کسی دیگر است رویایش بودن با کسی دیگر است حال من سردرگمم، باید به ندای قلبم گوش دهم یا ذهنم؟! قلبم می‌گوید با او بمان؛ و ذهنم می‌گوید،وقت واقعیت است!... از طرف سردگمی ناشناخته. _____________________________________ صدایی خفه. شاید در سردرگمی گیر افتاده‌ایم در بین مغز و قلب اما در این ره ما تنها کسی هستیم که بر روی سکوی سردرگمی بی وقفه به ان شخص می‌نگرد؛ شاید شاید ماندن با او و یا شاید هم واقعیتی که در انتظارمان بوده است!؟ هیچ‌کدام اهمیتی ندارد... مهم آنست که برای حال ما آن شخصی نباشیم که شخص دیگری را نیز به اجبار در کنار خود روی سکو بنشاند؛ شاید ما آن شخصی باشیم که در سردرگمی گرفتار شده است اما آیا این درست است که شخص دیگری را هم در سردرگمی که ما را به آغوش کشیده است گرفتار کنیم..؟ شاید واقعیت این نیست که او برای ما نیست بلکه واقعیت این است که ورق جدید داستان را باید تنها قدم بگذاریم و در این ورق جدید شاید سردرگمی هم ما را طرد کند زیرا چیزی برای ماندگاری وجود ندارد و نخواهد داشت و در انتها حتی سایه و جسم‌مان هم ما را رها خواهند کرد پس وقت آن است که سردرگمی را سردرگم کنیم.
ا﷽ا به یـزدان که گرما خرد داشتیم کجا این سر انجام بد داشتیم؟ بسوزد در آتش گرت جان و تن به از زنـــــــدگی کـردن و زیستن اگر مایه زندگی بندگی است دو صدبار مردن به از زندگی است
نامه‌ای به اندریا. هنگامی که بهترین قلعه شنی دنیا را بسازی و رخی بنمایی و تشویق ها را احساس کنی در همان حین موجی از دریا به تو خواهد رسید نه به تو بلکه به چیزی که برای آن تحسین شدی! دقیقا زمانی که تمامی کار به اتمام می‌رسد آن کار در جلوی چشمانت فروکش می‌کند و با موج دریا می‌رود؛ هر آنچه که تلاش برای بازسازی آن قلعه شنی کنی که تحسین را برایت دوباره به پا گیرد دریا می‌رسد و بی آنکه بدانی نیمی از قلعه‌شنی تو را با خود می‌برد... اگر بار ها و بار ها از تن مایه بگذرای باز امواج، زندگیت را می‌برد. شاید غم بار دنیایت شود اما این درد هر بار تازه می‌شود تا زمانی که بدانی سواحلی که تو را در خود می‌کشد تا امواج نابودت کنند اشکال ماجرا است. آری شاید آن ساحل، زمینی نیست که تو در آن باید رویایت را بسازی؛ شاید آن را در زمینی ارام بسازی اما زمین لرزه باز آن را فروکش کند پس رویایت را آزاد کن اگر نمیتوان آن را در خشکی، آسمان یا دریا ساخت، آن را در خودت بساز که تو خود مایه تشویق خودی... برای ساخت زندگیت؛ خودت را بساز.
نامه‌ای به چویا. در درونی نهان اَبری خفته است؛ که گاه به گاه رنگ عوض می‌کند. هر چند ابر را به نمایش می‌گذارد ابری را که طوفانی و تاریک است اما پیش‌ از ترس، روشنایی و زیباییش سرایت می‌کند. هر چند تاریکی را نمایش می‌دهد اما آن درون نهان خفته را با آنکه بیدار نمی‌نماید اما همیشه بیدار است اگرچه دیگران قادر به دیدنش نیستند و تنهای تاریکی که از آن ساطع می‌شود را می‌بینند اما در نزدیکی آن که قدم بگذراند ابر کوچک زیبایی را می‌بینند که منزوی در گوشه ای متراکم شده است و خود را در زمین انداخته است و خسته از آسمان بازمانده است و به بازی باقی ابر ها نگاه می‌اندازد اما درون قفسی که درون توست گیر کرده است درونی که خود را در خفا می‌گذارد بی آنکه شفاف سازی کند که تیرگی در کار نیست هر آنچه است نور است؛ شاید زمانی برسد که درون قفل شده اسرار باز شود و ابر به بیرون و آسمان سرک بکشد و نهانی خود را آشکار سازد شاید آنگاه شاد شود. نامه‌ای از یک دیوانه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا