نامهای برای نیک.
بادِ بهاران آوردهاند؛
کولهای بار از سوغاتی سفر هایشان را انداختهاند، بوی یاس و عنبر میآید برون از کوله بار سفر خسته تن کردهاند.
باز صدای کودکان میپیچد، بهاران را میشِمارند؛
هر کدام سودای بهاری میگیرد از بوی یاس و عنبر ها میگوید؛
کودکی تنها در کُنج باغ بِنشسته، ز سودای نداشته زانو در بغل بِگرفته؛
بهاران کودکان را دیدند، کودکی را تنها دیدند.
نو بهاران نغمه ها دادند، نغمه ها آواز ها را دادند.
کودکان خوشحال ز جمعشان، کودکی گم کرده بودند یافتند.
ا﷽ا
موئینه به بر کردی و بی ذوق تپیدی
آنگونه تپیدی که بجائی نرسیدی
در انجمن شوق تپیدن دگر آموز
نامهای به الی.
شب که آواز سر داد، قصه را آغاز پنداشت.
هزاران سوگوار سوگند خوردند؛
هر کدام ماتم نهاده میگفت، از داستان هایش روانه میجست؛
افسانه ها زنده کردند، شب بیداری را به صبحِ سحر کشاندند؛
سحر که شد با پایان هر داستان، داستان میمرد و افسانه میشد..
هر کدام بر سر افسانه خود سوگند یاد میکردند؛
«سوگند به افسانهی دیرینه کز خانه برون تاخته
صد قصه به گوش آغشته آخر به برون راسته»
دم دم های صبح، هزاران سوگوار بر سر قبر افسانه خود جان باخته بودند؛
چه سحر مبارک بادی شد،
هر سر به زیر سوگواری شد...
از بهشت آمد ندا؛
چلچله هیاهوکنان رفت و ز آنجا داد صدا، کز به پا خیزید نوری آمد به راه، فروزان و جوشان کودکیست پا به گاهواره نَهاد پله شد، موج موج رفت و صعودی کرد ز آنجا؛ آفتاب مهتابم شد نوری بِزد بر رخسار ماه،
ماه بخندید و زین پسِ شادی نور شد بارید به شب ها؛
ای شب های خروشان به پاس دارید نهان، خورشیدِ ماهِ گریان زاده شد زین بهشت جاودان
گر ستارگان سقوط کردند و ماه نیمش را ز دست داد
پرتو های او خواهند نواخت تار های نور را با خیال های افروخته؛
به پاس دارید نگهبان شبان، خورشید بهشتان است.
«برای فئو دوستدارت دانته»
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬/نفور
از بهشت آمد ندا؛ چلچله هیاهوکنان رفت و ز آنجا داد صدا، کز به پا خیزید نوری آمد به راه، فروزان و جوشا
چون این یکی یکم خاص بود و فرق داشت جدا میذارمش-
ا﷽ا
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
نامهای برای لانا.
خاکسترها ز هوا برخاستند؛
عامه در تعجب که چیست این رنگینه ز خاکستر!؟
صد خاکستر ز آتش او رقصینه برفتند؛
کجا جای اون بُوَد گر ز خاکستر پرسان شوی؟
رقص خاکستر به دیده باز آید؛
اما کدامین خاکستر باز ابی گردد..!؟
ز مرگ او آتش نمانده، تنها خاک است که آبی مانده؛
صد دریا آورند آبی تر از او نشود و تو باز گمان بر رقص سوگوار بَری..!؟
بنگر که مه ندیدی خاکستر تر از او نبینی؛
هر خاک ز مردهای روید آبی تر از او نبینی.
هان شو و آگاه باش که مهرت جفای جان خاکستر شده است.
رنگینه او را تو زدی بیرنگ کردی؛ بخند تا خندان شود، رقصی زند، چرخی زند و باز زنده شود.