نامهای به z.k
پرواز آدمیان اگر چه نوشته نشد بر بام فلک ولی زمان به چشم دید که گر چه بالی نیست ولی پروازی هست هرچه آهسته قدم باشد بر آسمان ولی گام نهان نیست بر زمان؛ اگرچه بی بال زاده شد آدمی ولی پیغام پروازش را نسیم به گوش سحر ها رساند.
خب تقدیمی ها هم تموم شد.
خودم دوست داشتم از این به بعد هر چند وقت یه بار این چالش رو انجام میدیم فقط نمیدونم ادم از کجا گیر بیارم
هدایت شده از ζ꯭ᩘ᷎𝓓𝒂𝒊𝒍𝒚 𝒉𝒊𝒎𝒂𝒅𝒂
پخش کردند که در کرببلا
بی طرفان بی شرفند
وایا چه کسان و چه بدان با شرفند
کو این شرف و این طرف از قول کتابش؟
من بی طرفم،بی شرف آیا سر من گشت؟
من بی حرمم،بی وطن آیا بدنم گشت؟
من با وطنم جان و تنم مال خودم نیست
خاک و تن من شد ز وطن گل که خودم شد
ا﷽ا
خاموشم اما
دارم به آوازِ غمِ خود
میدهم گوش
وقتی کسی آواز میخواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کردهست
اینجا سراپا گوش باید بود:
درد از نهادِ آدمیزاد است!
نامهای برای وطن.
«وتن وطن بمان»
من ز وطن بیزارم و باز زار بر سر او دارم، در رگ و ریشهی این خاک غصه کوی او را دارم.
در تَرَکِ دیوارهی این ویران شدهی دل، دریاچه اگر شد از خون جوانان شد؛
در تاریخ اگر جاوید شد نام جهانم افسوس که در حال نگنجید، درد روان شد.
گر غصه ز سودای جوانان دهم از دی و حال و ز فردا ها بدهم، هموطن دیگر را چه سخن از رنجشِ درد و دل آتش بدهم!؟
آنکه تاریخ را نوشت قلم را در آتش نهاد بلکه رنج را کشید؛ ز سرنوشت از سر گوهر به درد کشید..
نقطه این خط کتاب را گر قرونی پیشتر مینهاد قصهی غم این شادی به پایان میرسید؛ حال که از جانش گذشته تا که دریاچهی خون را به دریا نگمارده، نقطه پایان این ورق نقش نمیبندد تا که وطن ز تن بیجان شود.
و در نهایت فقط میماند « و » و درد ز زمانه و آرزو های مرده و تن های خفته و پایان این قصه.
ا﷽ا
جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی
چو آشفته بازار بازارگانی
به درد کسان صابری اندر و تو
به بدنامی خویش همداستانی
به هر کار کردم تو را آزمایش
سراسر فریبی،سراسر زیانی
و گر آزمایمت صدبار دیگر
همانی همانی همانی همانی
«عیدتون همایون»
نامهای به این عید.
☆______☆______☆______☆_______☆_
رخشان خندهٔ شیرین فرخنده؛
باز آمد بهاری دیگر سواری بر اسب و رخش شیرین پیکر، نو بهاران آوردهاند امید واهیان واماندهاند.
وصف این خاک نتوان فرمود که جانم درد آموخت از بلای ابر، طغیان خون برافروخت.
این صدای نعره ز آسمان است، بشنو ای فلک آسمان ز درد زمین میگرید.
این عید
بر بام خانهها بجای شکوفهها، کفنها رویید.
بجای خورشید بر بام، ابر ارام گرید.
بجای سبکبالی برف آمد و شد زنجیر در رگ.
کدامین جشن ها، مرگ ها میآورد!؟
نور ده، نور ده، ای آخرین جشن...