ا﷽ا
زخم دو هزار سالگی بر پشتش
بغض شب دیر ساله ای در مشتش
اِستاده در استوای فریاد زمین
خون می چکد از دو شاخه ی انگشتش
نامهای به فرزندانم...
عزیزان من،هرچه که فکر کردم و نوشتم و بازگو کردم،همگان جزئی از افکارات بی پایان من بودند هرمقدار که بدگویی کردم و برایتان داستان های بدی نوشتم، هر انچه که دردناک و غمگین بودند،بازهم نیز شما را از اعماق قلب بی جان خود دوست دارم،هرچقدر داستان شما،کودکان نوپا،بیمناک و اشک آور بود،باز هم نیز شما را از خود و دیگران عزیز تر مینامم
آری شاید قصهی عشق شما،هیچوقت پایان خوشی نداشته باشد،گویی از ابتدا نفرین شده باشید،اما آن قصه،قصهی عشقی است،که من آرزو داشتم، برای من میبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدایی خفه.
قلم هایم از غم جوهر میریزند و کاغذ سیاهبار را با غم خود تیره تر میکنند؛
چرا که فرزندان زمان خود را از قلم انداختهام، حال که به عقب ایستادهام فرزندانم را درحالی که نیستند مینگرم...
گویی که زمان پیر گشته و دیگر جوان نیست که فرصتی برای در آغوش کشیدن فرزندانم به من دهد.