𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬
شاید بپرسید چرا یه مدت نامه نداشتیم دلیلش:
شاید بپرسید فراموشی دارم!؟
که باید بگم بله
و شاید بپرسید که خب حداقل یجا مینوشتی رمز رو
و باید بگم نوشتم
شاید بپرسید پس کجاست!؟؟
باید بگم نمیدونم...
یادم رفته کجا رمز رو نوشتم....
۱.فراموشی
(پی نوشت الان ساعت ۲۳:۲۸ دقیقه شب هست و رمز پیدا شد مشکل حل شده)
ا﷽ا
بیهمگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
دیدهی عقل مست تو، چرخهی چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمیشود
نامهای برای کائوری.
کسی که خود را بین کتاب سنگ ها سکوت و آهنگ هایش گم کرده. برای تویی که یادش رفته طعم همنشینی با انسان ها و دوستانش شاید بهتر از طعم سکوت باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدایی خفه.
در ازدحام جمعیت صدایی کم سو از زمین به گوش مینشیند؛
رگه هایی از او ساطع میشود که با هر گام به جلو،
خفه تر میشود.
در انتهای جمعیت زمانی که در چمنزار، بیشه نشین میشود در آن ساکنیِ سکونت به خانهی آن صدا میرسد؛
جایی که صدا باید فریاد شود ولی معکوس است از دیگر ندا ها، در ندای سکوت منشأ اوج نیست، مبدأ حضیض است.
ا﷽ا
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند؟!
نی روز بود نی شب، در مذهب دیوانه
آن چیز که او دارد، او داند، او داند
نامهای به دیبا.
در نوشین سرزمینی دور از همگان با واژگانی پر بار،
در پی کاوش جهانیانی دیگر بر سنگ مزار هایی تابوت مانند میگذری؛
با گاهوارهای از رنگ بندی ها بر سر سبزه هایی بر راهُ، تنهِ جسم هایی بر هوا و ابر هایی هجران گذر در آغوش آغازین باد های زندگانی مینشینی؛
گویی که با هر دیدمانی از زیر سنگ ها تا روی حرکتِ صدای جویبار ها دنیای فرا اندیشه تر را میکاوی و در خیال داستان هایی را بر نقششان رنگ نمایی میکنی و آن آدمیانی جدید را که خود خالقی، بر گیسوانت گره میخورند و رنگ های خاکستری که در جهان پیشین حقیقیات تماشا کردهای را با خود رنگ میبخشند.
ا﷽ا
بیهمگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
دیدهی عقل مست تو، چرخهی چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمیشود