eitaa logo
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬/نفور
661 دنبال‌کننده
63 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑨 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒍𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒕𝒐 𝒂 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆𝒔
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ا بی‌همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود دیده‌ی عقل مست تو، چرخه‌ی چرخ پست تو گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی‌شود
نامه‌ای برای کائوری. کسی که خود را بین کتاب سنگ ها سکوت و آهنگ هایش گم کرده. برای تویی که یادش رفته طعم همنشینی با انسان ها و دوستانش شاید بهتر از طعم سکوت باشد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صدایی خفه. در ازدحام جمعیت صدایی کم سو از زمین به گوش می‌نشیند؛ رگه هایی از او ساطع می‌شود که با هر گام به جلو، خفه تر می‌شود. در انتهای جمعیت زمانی که در چمن‌زار، بیشه نشین می‌شود در آن ساکنیِ سکونت به خانه‌ی آن صدا می‌رسد؛ جایی که صدا باید فریاد شود ولی معکوس است از دیگر ندا ها، در ندای سکوت منشأ اوج نیست، مبدأ حضیض است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ا خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند؟! نی روز بود نی شب، در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد، او داند، او داند
نامه‌ای به دیبا. در نوشین سرزمینی دور از همگان با واژگانی پر بار، در پی کاوش جهانیانی دیگر بر سنگ مزار هایی تابوت مانند می‌گذری؛ با گاهواره‌ای از رنگ بندی ها بر سر سبزه هایی بر راهُ، تنه‌ِ جسم هایی بر هوا و ابر هایی هجران گذر در آغوش آغازین باد های زندگانی می‌نشینی؛ گویی که با هر دیدمانی از زیر سنگ ها تا روی حرکتِ صدای جویبار ها دنیای فرا اندیشه تر را می‌کاوی و در خیال داستان هایی را بر نقش‌شان رنگ نمایی می‌کنی و آن آدمیانی جدید را که خود خالقی، بر گیسوانت گره می‌خورند و رنگ های خاکستری که در جهان پیشین حقیقی‌ات تماشا کرده‌ای را با خود رنگ می‌بخشند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ا بی‌همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود دیده‌ی عقل مست تو، چرخه‌ی چرخ پست تو گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی‌شود
نامه‌ای به فورین. نامه‌ای که تمامم را در انتهایش دفن می‌کنم و مهر و موم شده خود را هدیه ای به او تقدیم میکنم؛ تا اگر وجودیتم دفن شده بر زیر گِل‌ها باشد با اولین اشک باران و آخرین اشکی که از گونه خورشید بر مزارم می‌بارد تو زنده شوی و نفس زندگی را بازتابی. پس حال بر درختچه‌ای که از زندگیم به ارمغان آمده، ارمغانی دیگر می‌دهم که برای صعودیتش باری دیگر از زندگی مأخذ خواهم گرفت و بر خاک ریز های مزارم که باغچه‌ی اوست خواهم نشست تا با انگشتانم آن را به آسمانی برسانم که در افسانه ها تنها سحر آمیز ها آنجا جای دارند و پس از دیدن آخرین روی او لبخندانم را خشک میکنم تا بذری برای رشدش شوند و بعد به مانند پیش در تابوتی از رنجش عشق خواهم خفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا