ا﷽ا
نه ثروت تا کنون زاییده مردی
نه قصر و کاخ درمان کرده دردی
برو انسانیت را مشتری باش
قضاوت میشوی با آنچه کردی
نامهای به گوجو.
گندمزار نیلگون بخت بر روی محور های پلاسیده از چمن، کمری چو تسمهی کوه خمیده کرده و آفاق زده بر وزن ثمره هایش، اندوه درو میکند...
او تیشهای را بر دوشش کشان کشان حمل میکند تا تمام ریشهزار هایش را بزند بلکه ریشه ای از خود نداشته باشد؛
شاید قتلگاهی که افق آن روز اتفاق افتد همان اعدامی باشد که خود سزاوار خود دانسته برای سزای سر به نیست کردن خویش..¿
اما کدامین مجازات منتخب شدهای برای کسی است که دگر وجودیتی را در پیش ندارد!؟
آیا مجازات ختم خود مجازاتی بر مادیتی است که از خود رها کردهایم یا تنها...
یا تنها قتلگاهی نو برای رهایی است که اکنون به آن رسیده ایم..؟
ا﷽ا
در خواب بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند