eitaa logo
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬/نفور
661 دنبال‌کننده
65 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑨 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒍𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒕𝒐 𝒂 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆𝒔
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ا نه ثروت تا کنون زاییده مردی نه قصر و کاخ درمان کرده دردی برو انسانیت را مشتری باش قضاوت میشوی با آنچه کردی
نامه‌ای به گوجو. گندم‌زار نیلگون بخت بر روی محور‌ های پلاسیده از چمن، کمری چو تسمه‌ی کوه خمیده کرده و آفاق زده بر وزن ثمره‌ هایش، اندوه درو می‌کند... او تیشه‌‌ای را بر دوشش کشان کشان حمل می‌کند تا تمام ریشه‌زار هایش را بزند بلکه ریشه ای از خود نداشته باشد؛ شاید قتل‌گاهی که افق آن روز اتفاق افتد همان اعدامی باشد که خود سزاوار خود دانسته برای سزای سر به نیست کردن خویش..¿ اما کدامین مجازات منتخب شده‌ای برای کسی است که دگر وجودیتی را در پیش ندارد!؟ آیا مجازات ختم خود مجازاتی بر مادیتی است که از خود رها کرده‌ایم یا تنها... یا تنها قتل‌گاهی نو برای رهایی است که اکنون به آن رسیده ایم..؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ا در خواب بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند
نامه‌ای به آریا. افسون‌گری سپید جامه، پیراهن ابر ها را باری دگر تِکاند گویا که موریانِ آسمان خراش هایی روی پیراهن‌شان انداخته بودند گرچه مثال پیراهن‌شان مَثَلی از مه های واهمه داری بود که بر دستان دهشت بار افسونگر وصله دوخته بودند؛ باری کجایند آن ابر های بازیگوش که صدای خنده‌گانه هایشان بر دل افسونگر سپیدار شده بود... حال که پیراهن‌شان مرتب شده است، افسونگر از خوابِ خفته‌اش چشم باز کرده به همان گوشه‌ی افسوس خورده‌ی پیراهن، که کجایید ابر های روشنایی..!؟ چرا بویی از غم اطرافتان را پر کرده است گویی که زمان پیچیده آویخته؛ لحظه تنها ثانیه‌ای بود که گذر کرد ولی گویا سال ها تنها برای یک ثانیه، سپری شد؛ آنقدری که ابرها به مه هایی آشفته دچار شده‌اند به تیرگی که چشمان را می‌پوشاند. اینجا کنون تنها مه‌آلودیست که بن بست است شاید دیر شده برای آنکه لباس روشنایی به تن کنند؛ اینجا دگر افسونگر هم سیه جامه شده..¡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کدومتون وقتی کانال ۴۴۴ شد شات گرفت با اسمش بفرسته پیویم ( @Cassilor_Navis ) براش جداگانه نامه تقدیمی بنویسم✨ الان ۴۴۴ هستیم
ا﷽ا روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام دست رغبت کس نمی‌سازد به سوی من دراز چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده‌ام