نامهای به گوجو.
گندمزار نیلگون بخت بر روی محور های پلاسیده از چمن، کمری چو تسمهی کوه خمیده کرده و آفاق زده بر وزن ثمره هایش، اندوه درو میکند...
او تیشهای را بر دوشش کشان کشان حمل میکند تا تمام ریشهزار هایش را بزند بلکه ریشه ای از خود نداشته باشد؛
شاید قتلگاهی که افق آن روز اتفاق افتد همان اعدامی باشد که خود سزاوار خود دانسته برای سزای سر به نیست کردن خویش..¿
اما کدامین مجازات منتخب شدهای برای کسی است که دگر وجودیتی را در پیش ندارد!؟
آیا مجازات ختم خود مجازاتی بر مادیتی است که از خود رها کردهایم یا تنها...
یا تنها قتلگاهی نو برای رهایی است که اکنون به آن رسیده ایم..؟
ا﷽ا
در خواب بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
نامهای به آریا.
افسونگری سپید جامه، پیراهن ابر ها را باری دگر تِکاند گویا که موریانِ آسمان خراش هایی روی پیراهنشان انداخته بودند گرچه مثال پیراهنشان مَثَلی از مه های واهمه داری بود که بر دستان دهشت بار افسونگر وصله دوخته بودند؛
باری کجایند آن ابر های بازیگوش که صدای خندهگانه هایشان بر دل افسونگر سپیدار شده بود...
حال که پیراهنشان مرتب شده است، افسونگر از خوابِ خفتهاش چشم باز کرده به همان گوشهی افسوس خوردهی پیراهن، که کجایید ابر های روشنایی..!؟ چرا بویی از غم اطرافتان را پر کرده است گویی که زمان پیچیده آویخته؛
لحظه تنها ثانیهای بود که گذر کرد ولی گویا سال ها تنها برای یک ثانیه، سپری شد؛ آنقدری که ابرها به مه هایی آشفته دچار شدهاند به تیرگی که چشمان را میپوشاند.
اینجا کنون تنها مهآلودیست که بن بست است شاید دیر شده برای آنکه لباس روشنایی به تن کنند؛
اینجا دگر افسونگر هم سیه جامه شده..¡
هر کدومتون وقتی کانال ۴۴۴ شد
شات گرفت با اسمش بفرسته پیویم ( @Cassilor_Navis ) براش جداگانه نامه تقدیمی بنویسم✨
الان ۴۴۴ هستیم
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬/نفور
هر کدومتون وقتی کانال ۴۴۴ شد شات گرفت با اسمش بفرسته پیویم ( @Cassilor_Navis ) براش جداگانه نامه تقد
تا سال بعدم نمیش-
(چهارشنبه و پنجشنبه نامه های این عزیزان تقدیم شد)
ا﷽ا
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتادهام
چون نگاه آشنا از چشم یار افتادهام
دست رغبت کس نمیسازد به سوی من دراز
چون گل پژمرده بر روی مزار افتادهام
نامهای برای یک جوانه.
به هنگامی که با دستان مترسک در نسیم پاییزی بذر وار خاک میشوم و ختمم را مترسک رنگین مینماید؛
در خواب زمستانی خفته میشوم و تبسم او را در جای جای ذهنم تکامل میدهم.
با اولین اشک باران خورشید که سر از خاک بیرون آوردم؛
همسایگانی را دیدم که خود را هراسان از مترسک، شکار کلاغ ها میکردند تا شاید اندوه مردن به دست بیگانهای برای آنان سبک تر از مرگ به دست خویشی باشد که با هر خزان، خزانه ای از آنها را سر به نیست میکند..
حال باری دگر سر فرو میبرم؛ ولی افسوس که من معلولی از حرکتم گویا که در جای خود میخکوب شدهام و با هر قدم مترسک هذیانی به دل راه میدهم اما مرگی که برای خود در کنج ذهن میپنداشتم با نوازش مترسک فرو میپاشد.
شاید مترسک هیچگاه مترسک نبوده بلکه آدمی برای فرار از حقایق بود?..
رفته رفته آدمیان خواهند نقابی برگرفت و در آن نقاب وحشت آور، خوی خموش خود را پنهان کنند تا شاید وجه تاریکشان از نقاب به بیرون درز نکند هر چند شاید او هم جوانهای باشد، جوانهای که تازه شکفته اما دگران در اطرافش هنوز در خواب زمستانی هستند...
جوانه دانست اما دیر دانست
به هنگامی دانست که پیش از نوازش، از هراس پایان یافت! و حال خود نیز تیرگی جدیدی بر قلب کاهدانه مترسک درویش است تا با نسیمی دیگر از قلبش باز کمی کاسته شود و آنگاه که قلبی نماند، دگر باره آدمی از او رشد خواهد کرد با صفت آدمیان؛
آنجاست که باید هراسید زیرا آدمیزادی زاده شده است.