به من مى گفت:
چشم هاى تو مرا به این روز انداخت.
این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشانده.
تاب و تحمل نگاه هاى تو را نداشتم.
نمى دیدى که چشم بر زمین مى دوختم؟
به او گفتم:
در چشم هاى من دقیقتر نگاه کن!
جز تو هیچ چیزى در آن نیست...
"بزرگ علوی_چشم هایش"
و گاهی چنان از فرطِ نبودنت به خود پناه میبرم
که گویی بدونِ تو اندکی دیگر نخواهم بود !
عاشق شدن اینجوریه که دراز میکشی، به سقف نگاه میکنی، به اون فکر میکنی، به سقف میخندی.
بچه كه بودم فكر ميكردم
آدما با چاقو و تفنگ كشته ميشن،بزرگ شدم ديدم خاطرات آدمو ميكشن :)
یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
#بابا_طاهر
بوسیدمش
دیگر هراس نداشتم
جهان پایان یابد
من از جهان سهمم را گرفته بودم.
"احمدرضا احمدی"