تقصیر خودمونه یه قدم برامون برداشتن، کیلومترا براشون پیاده روی کردیم، آخرشم ذوق کردن و نخواستنمون وَقتیم گفتیم
زَخم پاهامو ندیدی؟!
گفت فک کردم عاشق قدم زدنی..!(:
من که هر شب این حوالی در غزل میبوسمت
جان دل، وقتی که خوابی بوسه را حس میکنی؟
#شیما_سهرابی
«- هل معك أسلحة للقتل؟!
+ معي حنيني. يقتلني...»
- سلاحی برای کشتن به همراه داری؟
+ دلتنگی دارم؛ مرا میکُشد ..
عاشق فقط بزرگ علوی که برای محبوش مینویسه :
در خیابانهایی که هرگز آمد و شد نداشتی،در ساعاتی که میدانستم مشغولِ کار هستی، در خانههایی که اصلا صاحبانِ آنها را نمیشناختم،همیشه منتظرت بودم...