«- هل معك أسلحة للقتل؟!
+ معي حنيني. يقتلني...»
- سلاحی برای کشتن به همراه داری؟
+ دلتنگی دارم؛ مرا میکُشد ..
عاشق فقط بزرگ علوی که برای محبوش مینویسه :
در خیابانهایی که هرگز آمد و شد نداشتی،در ساعاتی که میدانستم مشغولِ کار هستی، در خانههایی که اصلا صاحبانِ آنها را نمیشناختم،همیشه منتظرت بودم...
تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسیترین منظومه، مولاناترین باشی
برایش نوشتم:
«زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب؛
شب بخیر هایت گم شده است...»
برایم نوشت:
«بخواب! عادت به هیچ چیز صلاح نیست»
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شبهای من شد...