برایش نوشتم:
«زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب؛
شب بخیر هایت گم شده است...»
برایم نوشت:
«بخواب! عادت به هیچ چیز صلاح نیست»
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شبهای من شد...
«اینجا میانِ دل مردگی ها
قلبِ دخترکی هر ثانیه مچاله میشود و جانش را به لب میرساند»
هِنآس؛
@cafe_for_you_2 « من اینجا برای در آغوش کشیدن تمام ِ درد هایت در انتظارم »
به صرف چندی شعر ،
اندکی خنده برای لب هایتان:)