با من از مهربونی حرف نزن
_وقتی داشتی چاقو رو تا دسته تو قلبم فرو میکردی من نگران دستات بودم ؛...
سرم را رو به هر قبله
قسم را زیر و رو کردم
زیادت را که دزدیدند
کم ات را آرزو کردم
دعای بی وجودی بود
درونم داشت می لرزید
خودم را خوب سنجیدم
بدون تو نمی ارزید ... !
#علیرضا_آذر
هِنآس؛
من کوچیکتر که بودم فکر میکردم دبیرستان انقد سخت باشه که درسها رو نفهمم ولی یکم که بزرگ شدم فهمیدم
حالا مدرسه رفتن قابل تحمله ولی این که باید به جوکهای بیمزهی معلما بخندی رو چیکار کنم 🚶
#حق_به_توان_بینهایت
'یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند. نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند، نه! قید احساسش را می زند..'
‹ من تورو مثل آخرين روز هفته، مثل پنج دقيقه ؛
خوابِ بيشتر، مثل یه صبحانهى دورهمى،
مثل بوى سنگک داغ، دوست دارم!
من تورو مثل یه فنجان چای گرم،
مثل یه صندلى كنار شومينه ،
مثل يک كلبهى چوبى تو دل جنگل،
دوست دارم(=
من تورو مثل خوابيدن زير نور ماه و ستارهها،
مثل لبخند زدن به یه بچه، مثل قدم زدن زير بارون،
دوست دارم(=
من تورو مثل یه مادر،
مثل یه پدر،
مثل یه خانواده دوستتدارم !🥹💙›