چه عاشقانه ای بنویسم
که دلتان برایم بلرزد!؟
وقتی نه دستانش را گرفته ام
نه در آغوشش کشیده ام
و نه حتی او را بوسیده ام
من فقط از دور
او را در خویش گریسته ام..
عشق میان ما
معصوم ترین عشق تاریخ جهان بود!
جهان بـه مجلس مستان بی خرد ماند
که در شکنجه بود هرکسی که هشیار است ...
#صائب_تبریزی
و ما همچنان سر این نقطه ای که محسن چاووشی گذاشته در حال در جا زدنیم...
اونجایی که میگه:
"من چه میدونستم اومده زود بره"
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیق من :
±میدونم که تا اینجا با تکیه به خودت جلو اومدی
پس از این به بعد و کم نیار !💙🕊️
جدی شما هم نمیدونین چتونه و چی میخوایین و چرا سر حال نیستین و چرا از همه بدتون میاد و چرا سرگردونین و انگار یه چیزی کمه یا من دارم روانی میشم؟!
کوچکتر که بودم ، آن روزهای شاد و بی دغدغه ؛
سقف ارزوهایم هم قد و قواره ی نهال کوچک کنار حیاط پدر بزرگ بود ،
پاییز برام عطر و بوی دیگری داشت ،
± دوستش داشتم میدانی؟
همه را کنار هم جمع میکرد در روز های سردش و نمیگذاشت دستان کوچکم طعم دوری را بچشد ،
باد گیسوان زرد ُ نارنجی درختان را به رقص درمی اورد و ما روی انها میدویدیم به خیال اینکه با خش خش صدای برگ ها زیر کفش هایمان موسیقی گوش نوازی بسازیم ،
دل سربه هوای ما کجا فکر میکرد که در یکی از همین روز ها ...وقتی زیر سایه ی درخت درون سینه مان جا خوش کرده و بود و داشت برای خودش بهانه میگرفت ناگه نگاهش به مخمل سیاه رنگ چشمان تو می افتد و بعد از آن طاقتشم ، طاق میشود و خودش را به در و دیوار خواهد زد برای یک لحظه دیدن چشمان خمارت ،
نمیدانست بعدها برای شنیدن صدای خنده هایت حاضر به جان دادن می شود ،
بیچاره چه میدانست عشق چیست؟
چه میدانست غروب پاییزی وقتی از دلبرک دوری و قلبت به تنگنا امده و حرف توی گوشش نمی رود میخواهی با پای خودت پای چوبه ی دار احساسات بروی و نمایش مزون تصویر معشوق رابرای همیشه از یاد ببری ؟
طفلی دلمان زیادی خوش خیال بود ...!
#ناگفته_ها
#برای_تو