روبرویش نشستم
و بدون هیچ حرفی نگاهش کردم
روبرویم نشست
و بدون هیچ حرفی نگاهم کرد
ما به چشمها وکالت تام داده بودیم...
گفته بودم روزی به جبر از کنارت میروم
و از من برایت مشتی شعر روی کاغذ های مچاله ی احساسم باقی میماند ... »
هِنآس؛
هنوزم روحت خسته بود من هستما :/
هنوزم دلت قدم زدن زیر بارون خواست من هستما :/
شبای پاییز اینطوریه که یهو ، غلیظ و بیدلیل احساس تنهایی میکنی و فقط بغل میخوای :)!