هِنآس؛
شد ، شد ؛ نشد زنگ میزنم به مامانت میگم: این چه وضع بچه تربیت کردنه؟ :)
شد ، شد ؛
نشد میرم اینفلوئنسر میشم :)
گفت:
_ قول یه عالمه کتاب عاشقانه واسه قدُ بالای رعنای مارو دادیا دلبر ، یادته ؟
میدونی چند وقته جدای قربون صدقه های شاعرانه و چندتا بیت شعر معشوق کش حالمم نپرسیدی ؟
دیگه با ذوق از اتفاقای کل روزت برام حرف نمیزنی ؛
باور نمیکنی ولی من دلم حتی واسه غر زدن تا خود صبحه شبای مستی ام تنگه :/
± گمونم واسه قلم دست گرفتن زیادی خسته ام ،
انگار کلمه ها باهام سر ناسازگاری دارن ،
دنیا جلو چشمام میرقصه و من هر روز ازت دورتر میشم ولی نمیتونم هیچ کاری بکنم ؟
کلا فه ام خیلی بیشتر از حسین منزوی ؛
یه صدایی تو سرم فریاد میزنه بِکنم و از بین ادما برم تو پیلهی تنهایی خودم ، شاید نقاش شدم مثل سهراب ؛
اصلا دیگه نمیدونم چی باید بگم ؟!
اینجا خنده ها بوی غم میده :)!
#شرحِ_غم
کاش یازده شب بلیط داشتم و الان زنگ میزدم به بقیه خداحافظی کنم که ببخشید زودتر نگفتم، تا همین دقیقهی آخر هم مطمئن نبودم بتونم از ایران برم.
هِنآس؛
باشه بابا فهمیدیم دوستمون نداری /:
باشه ،
ولی قرارمون این نبود که بشیم دورترین غریبه :)!
یه حالیم، انگار فردا کنکور دارم ولی نمیدونم کجا باید آزمون بدم.
#حق_به_توان_بینهایت
تو سال هاست رفته ای وعطر حضورت از زندگی من رخت بربسته ! اما دلتنگی تنها میراث به جا مانده از روزهای دوتایی ماست :)!