ولی اگه یه نفر تو پنجاه سالگی ازم بپرسه سالهای جوونی خودتو چطوری گذروندی به احتمال زیاد بغض میکنم.
جمعه دلگیرست عزیزِ جان ،
تو حالا تصور کن شب باشد ...
و تو چندی پیش با دو تیلهی مشکی رنگ اشکی از کنارم رفته باشی ...
میان جمع باشم اما قلب و روحم حوالی عطر نفس هایت پر بکشد ...
فکر کن زمین و زمان را با افکار درهم بهم دوخته باشم و پیله ای از غم برای خودم بافته باشم ...
گمانم میشود اخرین جمعهی پاییز !...
#ناگفته_ها
#برای_تو
هِنآس؛
شد ، شد ؛ نشد میرم اینفلوئنسر میشم :)
شد ، شد ؛
نشد قلبمو میزارم زیر پام قدم بلند شه :)
هِنآس؛
میگفت:
_ میدونی که تموم شب فکر تک تک حرفات
صدا خنده هات
عطر و خمِ موهات
رنگ خمار چشمات
نمیزاره چشم رو هم بزارم ،
ولی تو راحت بخواب دورت بگردم :)!