غمگین ترین گله تاریخی که خوندم با اختلاف
میتونه این باشه:
« ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان»
جان به غمهایش سپردم ، نیست آرامم هنوز🌱!
من نیازی به زمین گرد و کارما ندارم
به موقعش ادمی میشم که توو خوابتم ندیدی.
#حق_به_توان_بینهایت
هِنآس؛
یه فنجان چای ِهل و چند بیت شعر ؟!
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم؛بیشتر از این چه بخواهم از تو؟!
گاهگاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست منو فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تورا خوب ببینم کافیست
آسمانی تو؛در آن گستره خورشیدی کن
من همینقدر که گرم است زمینم کافیست
من همینقدر که با حال و هوایت گاهی..
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز...
و همین شوق مرا خوب ترینم کافیست:)