اینکه دربارهم الان چی فکر میکنی اصلا دیگه برام مهم نیست ...
اینکه دلت تنگ میشه یا نه ؟! اونم مهم نیست ...
بزار رک و پوست کنده بهت بگم دیگه هیچ کدوم از مسئله های مربوط به تو سر سوزنم اهمیت نداره واسه من :)!
فقط یادت نره چند بار فرصت برگشت داشتی و خودت گند زدی ...
یادت نره خواستم باهات درست تا کنم ولی تو از سر ناسازگاری وارد شدی ...
خواستم برای اخرین دفعه بهت بگم دیگه هیچ وقت هیچ رد پایی از من تو زندگیت قرار نیست ببینی ؛
کوچک ترین خاطره از منم واست میشه ارزو ؛
من اینجوری نبودم خودت خواستی ، پس بشین و تماشا کن ...!
#حتی_شما_دوست_عزیز
وأنَّ الله سيُعوِّضنا عَمَّا مَرَرْنا بِه!
و خداوند آنچه را که به ما گذشت،
جبران خواهد کرد.🌱
گران گشتم به چشمش
بس که رفتم بی سبب سویش
مرا زین پایِ بی فرمان
چه ها بر سر نمی آید...!
#صائب_تبریزی
کاش یه دایناسور داشتم که عصرا میبردمش پارک گردش، از هرکی هم خوشم نمیومد میدادم بخورتش.🦖
#حق_به_توان_بینهایت
تو چه میدانی!
شاید امشب در سرنوشت مان بنویسند
هر آنچه آرزو کرد....:)
پس بگذار تو را کنار خودم ارزو کنم 🤍
ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ
ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺴﯽﺳﺖ ﮐﻪ
ﺁﻥ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮﯾﯽ!
ﻧﯿﻤﮑﺖﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺪ ﭼﯿﺪه اند...
#زویا_پیرزاد
هِنآس؛
ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺴﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗ
نه تقصیر من است و نه تو ...
حتی تقصیر فاصلهی میان دست هایمان هم نیست ...
اساساً این کار دنیاست که تصویر خندان مارا کنار یک دیگر نمی تواند قاب بگیرد :)
تقصیر چرخِ گردونِ روزگارست که تکه های پازل مارا گم کرده تا آغوشمان چفت یکدیگر نشود :)!
هدایت شده از هِنآس؛
بهم گفت:
سختیش شبای اولشہ، میگذره،
گفتم مگہ تو هم دلت شکستہ؟!
گفت آره،
گفتم بعدش چے میشہ؟'
من بدون اون چطور نفس بکشم؟'
گفت بعدی وجود نداره؛
بعدش دلت تنگ میشہ، ولے عادت میکنے بہ دلتنگے..
گفتم خیلے سختہ؟'
سکوت کرد، انگار كہ بغض نمیذاشت حرف بزنہ،
بهش گفتم مےارزید؟'
یہ قطره اشک چکید از چشمش،
گفت: بخدا مےارزید؛
اینکہ حداقل واسہ یہ شب،
حس کنے خوشبختتر از تو وجود نداره،
و یہ شب از ذوق حرفاش خوابت نبره،
بہ اینهمہ شب بیداری؛
و گریہهایِ آخر شب مےارزه :)!🕊'