هِنآس؛
ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺴﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗ
نه تقصیر من است و نه تو ...
حتی تقصیر فاصلهی میان دست هایمان هم نیست ...
اساساً این کار دنیاست که تصویر خندان مارا کنار یک دیگر نمی تواند قاب بگیرد :)
تقصیر چرخِ گردونِ روزگارست که تکه های پازل مارا گم کرده تا آغوشمان چفت یکدیگر نشود :)!
هدایت شده از هِنآس؛
بهم گفت:
سختیش شبای اولشہ، میگذره،
گفتم مگہ تو هم دلت شکستہ؟!
گفت آره،
گفتم بعدش چے میشہ؟'
من بدون اون چطور نفس بکشم؟'
گفت بعدی وجود نداره؛
بعدش دلت تنگ میشہ، ولے عادت میکنے بہ دلتنگے..
گفتم خیلے سختہ؟'
سکوت کرد، انگار كہ بغض نمیذاشت حرف بزنہ،
بهش گفتم مےارزید؟'
یہ قطره اشک چکید از چشمش،
گفت: بخدا مےارزید؛
اینکہ حداقل واسہ یہ شب،
حس کنے خوشبختتر از تو وجود نداره،
و یہ شب از ذوق حرفاش خوابت نبره،
بہ اینهمہ شب بیداری؛
و گریہهایِ آخر شب مےارزه :)!🕊'