شب از خوابیدن فرار میکنم، صبح از بیدار شدن ، در همین حد عجیب🤌
#حق_به_توان_بینهایت
هِنآس؛
جمعه ها شرحِ دلم یک غزلِ کوتاه است که ردیفش همه دلتنگِ توام می آید!...
جمعه ها شرحِ دلم یک غزلِ کوتاه است
که ردیفش همه دلتنگِ توام می آید!...
+ دیروز این پرستار مهربونه اومد
یه نامه داد بهم
گفت اومدی دمِ در و رفتی
نامه رو که خوندم بدو بدو رفتم تو حیاط
میدونی اخه تو اتاق اکسیژن نبود
داشت بارون میومد
مثل شب اخری که بغلت کردم
یه عالمه زیر بارون خندیدم
مثله اولین دفعه که گفتی دوست دارم دیوونه :)!
این دفعه دیگه نترسیدم از اینکه همه بفهمن سرتو همه چیمو باختم
کاش دفعه بعدی که میای یه شیشه از عطر موهاتو واسم بیاری :)!
#بیماراتاق۲۱۳
هدایت شده از پاتریک
این دفعه یه جور دیگه غمگین بود، انگار میدونست چیزی قرار نیست درست بشه ، غم تو چشاش اونقدر زیاد بود که بیشتر از هرچیزی به چشم میومد؛ بغضم گرفت . عکسو رد کردم. با خودم گفتم دیوونه چیکار میکنی ؟ واسه چی هنوزم داری نگاش میکنی، چرا باید ساعت ها خیره شد به عکس یه غریبه ؟! یه غریبه ؟ آخه اون که غریبه نبود، کی بهتر از من غم تو نگاشو میفهمید و با قلبش حسش میکرد ؟ یا اون زهرخند گوشه لبش. کجا رفته بود اون لبخند های قشنگش از اونا که وقتی میخندید سمت چپ لبش یه سیاه چاله دیده میشد که بارها غرق میشدم توش. کاش میخندید بازم ؛ از همون لبخندا که از ته دل میزد و فقط برا من بود از اونا که گم میشدم تو منحنی لبخندش ، بخند ای دردَت به جانِ بی قرارِ پُر گریهام؛ آشفته بود ، بهم ریخته و سرگشته مثل یه پسر بچه تُخس و بداخلاق که دلتنگ مادرش شده بود و بودن کنار اون رو براش ممنوع کرده بودن. بچه ای که سعی میکرد مردونه پای قول و قراراش بمونه اما بچگونه دلش بهونه میگرفت و دلتنگی میکرد. بزرگ شده بود پسر بچه تُخس و بدقلق عکس، بزرگ شده بود هرچند دلش همونقدر کوچیک بود...