من شاعر شدم که از تو بگم به همه ...
خودت نفهمیدی ولی خیلیا با وصف جنون من و عشق تو عاشقی کردن :)!
فکر کردی من عاشق و شیفتهی تمام مدت اشک ریختنم؟
فکر کردی از اینکه کل روز بغض خفه کننده رو با خودم حمل کنم خیلی خوشحال و راضیم ؟
فکر کردی من دوست دارم وقتی همیشه می پرسی خوبی ، فقط نگاهت کنم ؟
+ نه عزیزِ جانِ من ...
من دارم برای دووم اوردن توی این روزای کسل کننده به زمین و زمان چنگ میزنم !
من دارم مثل بال پروانه ها توی تب میسوزم که اطرافیانم متوجه نشن درونم چقدر جزر و مد پرتلاطم موج میزنه !
ولی بهم حق بده یه وقتایی کم بیارم ...
که یه جاهایی بلند بزنم زیر گریه ...
که بخوام به تمام استرسا اعتراض کنم ...
که بخوام بهت ثابت کنم منم وجود دارم ...
که بخوام از حق طبیعی انسان بودنم استفاده کنم ...
بهم حق بده چشم عسلی :)!
من که بهت قول دادم همه جوره پناهت میشم
قول دادم در برابر همه سختیا سپر امن باشم برات و نزارم اب تو دلت تکون بخوره ...
_ ولی یه جاهایی چندتا قدم ازم دور شو و بهم یاد اوری کن که میتونم کنارت ارامش داشته باشم و از هیچی نترسم ...
یه روزایی بی هوا بغلم کن و اروم دم گوشم بگو اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست :)
بگو عیبی نداره اگه تموم تنت زخمیه ، مهم اینکه من دوای دردات میشم :)
چند وقت یه بار یه سر کوچیک به این دل بی قرار ما بزن و با دوتا بیت شعر جنون و دلتنگیشو رفع کن !
" نزار تو این منجلاب دست و پا بزنم و کم کم غرق شم ، نجاتم بده ؛
یه بار گرفتن دستات همه چیزو حل میکنه ...
حداقل بخاطر خاطرهای قشنگ دوتایی مون نزار اینجوری مثل شمع روبروی چشمات بسوزم و دم نزنم "
#ناگفته_ها
#برای_تو
تمام شد ؟
خنده هایمان به حالِ خوب من برای همیشه بند بود ؟
قول داده بودی سختی هارا یکی یکی به زانو در اوریم ... فراموش کردی ؟!