سه روز شده این آهنگو دارم رو تکرار و تکرار و تکرار گوش میدم.
چرا؟چون دلم لک زده واسه عاشقی...
واسه گٌر گرفتن و سوختن جیگر و قلبم موقع دیدن و چشم تو چشم شدن با کسی که اون لحظه مغزم یا نمیدونم قلبم بهم میگه: "من اینو خیلی دوسِش دارم..."
تجربه عشق و رابطه سالم و پایدار تو زندگی سینماتیک گونه من متاسفانه اونقدری که فکرشو میکردم و دوست داشتم باشه ،نبوده.و هیچ فیلم سینمایی و داستان و قصه ای بدون داستان یک فصل عشق و عاشقی پر رنگ،فیلم قشنگی از کار در نیومده...
اصلا دوست ندارم قصه زندگیم توش عشق اینقدر کمرنگ باشه !
حالا شنیدن این آهنگ بعد سالها انکار ضرورت وجود عشق تو زندگی و عادت ریشه دار به تنهایی ،جایی رو لمس کرده تو قلبم که خیلی درد داره...
تو تنها بخشی از زندگیم که احساس استیصال محض میکنم همین مقوله عشق هست.چون تنها اتفاقیه که تمامش دست من نیست ... مثل چیزای دیگه نیست که شدنش فقط وابسته و معطوف به خودم باشه .یکی دیگه هم لازمه واسه به وقوع پیوستنش ...
و همین سخت کرده ش و پیچیده...و من رو هم مستاصل ....
میخوامش و دست من نیست بدست آوردنش
اون جایی که میگه :خاکی و ساده و چِفت همیم...
نیاز به "چِفت و جور"شدن با یکی ،نیاز به ممکن دونستن فتح تمام قله های دنیا فقط در صورت داشتن یک یار پایه تو زندگی،نیاز پر رنگ این روزهای منه .
تو این لحظه میتونم بگم همه چیزو تا تهش تو زندگیم تجربه کردم جزء عشق طولانی مدت و امن رو .
تنهایی رو به زیباترین شکل بلدمش،اما دوستش ندارم دیگه...
به امید به تحقق پیوستن تصور ذهنیم
چون یار خوب تمام ماجراست
چون عشق مهمه...
ﻋﺎﺷﻖِ ﺷﻮﺭﯾﺪه ﺩﻝ،
ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﻧﻮشت:
هرکسی یک ﺩﻟﺒﺮ ﺟﺎﻧﺎنه ﺩﺍﺭﺩ،
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭا...
#مهدی_اخوان_ثالث
زلفت چو افشان میکنی، مارا پریشان میکنی؛
آخر من از گیسوی توووو
خود را بیاویزم به دار:)
هِنآس؛
یه فنجان چایِ هل و چند بیت شعر ؟!
روی این قفل نوشتند دعا می خواهد
من سپردم به خودش هر چه خدا می خواهد
رفتنت اول جولان نفس تنگی هاست
بنشین شهر دلش بازهوا می خواهد
کشتی نوح دلت قدر دلم جا دارد
در امان بودن من مهر تو را می خواهد
یوسف از من نگذر شهر مرا ترک نکن
مگر اینجا چه قدر کور و گدا می خواهد
کار من نیست فقط دست تو را می بوسد
من سپردم به خودت هر چه خدا می خواهد
#امیر_سهرابی
بگذار بگویند و بگویند و بگویند ، بگذار بُبرند و بدوزند و بپوشند . تو بخند ، گوش بده ، خیره بمان ، هیچ مگو .