آسایشگاه روانی 🪖
چند ماهه که گاهی اوقات همه چیز رو میذارم کنار و فقط نگاه میکنم. می شینم لب جدول و قدم های بقیه که با عجله از جلوم رد میشن رو رد میکنم و خیال پردازی میکنم که مسیرشون به کجاست؟ با گوشی پشت گوششون دارن با کی حرف میزنن؟ چرا غمگین یا هیجان زنده ان؟ اون بچه داره به پدر مادرش چی میگه و چه قولی تو خانواده کوچکشون گذاشتن؟
این بین افکارم آزاد میشه برای فکر کردن به آن چیزی که هستم. یک لحظه توقف میکنم و با خودم می پرسم چند درصد این باورهام و علاقه و عشقی که دارم درسته و حاصل شست و شوی مغزی نیست؟ چقدر آمیخته با رسانه و افکار مختلفی هست که داره هر ثانیه به ذهنم وارد میشه؟ و بین این موضوعات بیشترین مبحثی که شاید فکر میکنم زن در خانواده است.
درسته من میگم زن غرب این اشکالات رو داره و زن شرق اشکالات دیگر ولی...وقتی پای صحبت بین همدیگه میشینم یا وقت عمل کردن و روابط میشه متوجه این شست و شو و تصور کاریکاتوری ناقصی میشم که هنوز درکی از جایگاه خود زن ندارم و از جهالت منه قطعا!
دیشب که تو راهپیمایی بودم از بین همه نقاشی های زنده و چشم نواز و حیرت انگیزی که به نمایش گذاشته شده بودن و یا درحال تکمیل بودن، قابی بود که یک مرتبه منو به خودش کشید.
جزئیات و حضور چندین نشانه ارزشمند ملی و مذهبی درهم آمیخته شده و حس کنجکاوی و دقت و تمرکز منو بیشتر از همه قلقلک داد.
زن در خانه هم مبارز و مجاهده و چون درک نشده که تربیت کردن انسان تا چه حد ارزشمند و بزرگه، خانه داری میشه یه شغل پست و اگر بین تحصیل کرده ها بگی با فلان مدرک من خانه دار شدن یا اصلا مدرک ندارم و یک مادر خانه دار هستم تورو با نگاه تحقیر آمیز ببینن. یک بخشی حاصل دید مدرک گرایی هست که جامعه به تک تک ماها حتی ما نو دانشجو ها هم تزریق کرده و شاید شعار بدیم نه اینجوری نیست ولی ناخودآگاه شاید یک لحظه وقتی دارید حتی این متن رو می خوانید مورمور بشید یا چهرتون جمع بشه.
هزار یک حرف داشت نقاشی و میدونم اگر فقط من با یک نفر دیگه که هرکسی میتونه باشه فقط بشینیم و درمورد هر کدوم از این طرح ها حرف بزنیم ساعت ها بحث میشه که مجال نوشتن این بحث ها به صورت جزئی در این صفحه به انسان داده نمیشه. حداقل نه الان و وسط کلاس درس...
گفتم کلاس درس یهو استاد تصمیم گرفت قالیباف بشه و بگه «دوستان لطفاً مشارکت بکنید. خب تصویب شد.»😂
بذارید بگم از جو سنگین دو پیام قبلی کم کنم.
اومدم کشو کمدم رو مرتب کنم و یادم اومد وقتی میخواستم بخرم تاکید کردم لطفاً یک کشوی کاذب داشته باشه که بتونم خوراکی هامو قایم کنم و تاکید هم داشتم اندازش مناسب باشه و خیلی کوچک نباشه که به وقت بسته بندی شون نترکه.
(هنوز هم باور دارم کار خوبی کردم بابت تاکیدم😔خیلی حیاتی بود خب. فکر کن نمی تونستم توش چیپس بذارم.)
آسایشگاه روانی 🪖
بذارید بگم از جو سنگین دو پیام قبلی کم کنم. اومدم کشو کمدم رو مرتب کنم و یادم اومد وقتی میخواستم بخ
و یا یادم اومد یکی اومد بازدید خونه و داشت رو هر اتاق اسم میذاشت به اتاق من که رسید داداشم تصمیم گرفت بگه اتاق کودکه اینجا🗿طرف فکر کرده بود منظور از کودک بچه چهار پنج ساله است اون وقت من💔🗿
شب هشتم به یک چیز فکر کنیم.
خیلی از ماستمالی هایی که می کنیم واسه اشتباهات اگاهانمون و گناهانمون و سعی می کنیم با اسم جوانی و جوانی کردن از زیرش در بریم همون چیزایی هستن که مارو از طریق امام زمان مون عجل الله دور می کنن.
بابا حسن جوان بود. میرزا جوان بود. محسن حججی جوان بود. خیلی از شهدا جوان بودن ولی جای اینکه راکد باشن و یکجا بشینن، شروع کردن حرکت کردن. اگر به چیزی باور نداری، در چیزی شک کردی یا شبهه ای داری، اگر با اسم ناآگاهی داری از زیر مسئولیت شونه خالی میکنی و فکر میکنی اگر ندونی راحت تر بازخواستت قراره بگذره یا زندگیت گذر راحت تری داره باید بدونی هردوش اشتباهه و بلکه برعکس سخت تر و سهمگین تر میشه.
جوانی هیچ وقت دلیل تلاش برای ماله کشی گناهانمون نبوده؛ «نه جوانی و نه جاهلی». حضرت علی اکبر علیه السلام هم جوان بودند و اون فضائل اعجاب انگیز که کسی در جوانی حتی در رفتار و گفتار هم به اشبه الناس به پیغمبر صلی الله مشهور بشن.
مثل همیشه مخاطب اول این حرف ها قبل از هرکسی خودمم و بیشتر از همیشه بهتون پیشنهاد میکنم رو ابن حرف فکر کنید.