eitaa logo
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
137 دنبال‌کننده
341 عکس
101 ویدیو
3 فایل
you want a LOVE that consumes you.
مشاهده در ایتا
دانلود
You: راستی میتونم یچیزی بپرسم؟از هیون که خبری نداری؟از دوستای مجازیش که میشناختمشون پرسیدم گفتم از شمام بپرسم _ آره حتما، هر سوالی داری بپرس فعلا نه خیلیم دلتنگشم، و اینکه خبرشو از کیا گرفتی و امکانش هست خودتو معرفی کنی؟
هدایت شده از 𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
شبتون آروم..💫
از شب‌هایی که بی دلیل دلم میگیره متنفرم
هدایت شده از Velvet Soul★
اگر روزی مرا پیدا نکردی ، شاید میان همین رنگ‌هایِ آبی گم شده باشم ؛ جایی که دریا به آسمان می‌رسد و هیچ‌کس از هیچ‌کس نمی‌پرسد از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی ..
You: https://eitaa.com/herInbetween/1667 مرسی که بهم حس خوب دادی ناز خانوم💕 _ خواهش میکنم عزیزم فقط چیزایی که باید رو گفتم:)
You: https://eitaa.com/herInbetween/1668 من سوگندم قبل رفتنش چند هفته میشد دوست شده بودیم دوتا از دوستاشو میشناختم اونام کانال داشتن از اونا پرسیدم _ خوشوقتم عزیزم، نگران نباش حالش خوبه
امروز یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خوشحال کننده برام افتاد=)))))))))))))))))))))))))))
میدونی آقای رنگو... بعضی آدما هر چقدر هم دور بشن، سهمشون از قلب آدم کم نمیشه؛ فقط دلتنگی، راه رسیدن به اونا رو طولانی‌تر میکنه:)
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
"Based on reality" با صدای مامانم از خواب بیدار شدم. آفتاب نیمه جون بود. اولش دنیا مثل همیشه بود، مو
"Based on reality" بعضی آدما وقتی میرن، انگار یه تیکه از تقویم هم با خودشون میبرن. دو ماه بود... پنجاه و هشت روزی که ازت هیچ خبری نداشتم؛ نه پیامی، نه تماسی، نه حتی یه «خوبم» ساده. فقط گاهی بی‌دلیل میرفتم توی چتمون، آخرین پیام‌هامون رو میخوندم و دوباره میبستم. انگار دلم دنبال یه نشونه بود که بگه حالت خوبه. دیروز مثل همیشه یه کم زودتر رسیده بودم کلاس، سکوت اونجا با همهمه بچه‌ها شلوغ شده بود. منم از سر عادت گوشیمو دراوردم که فقط ساعت رو ببینم... همین. ولی انگار اون لحظه، دنیا یه برنامه دیگه برام داشت. یهو اسمت روی صفحه گوشی درخشید. خشکم زد. فقط چند ثانیه نگاهش کردم. با خودم گفتم نه... امکان نداره. شاید اشتباه میبینم. ولی نه... این اسم فقط میتونست متعلق به یه نفر باشه؛ خودت. فقط تو میتونستی این اسم رو روی صفحه گوشیم بیاری! با استرس جواب دادم. «الو؟» و بعد... «سلاااااااام» همین یه کلمه کافی بود که مطمئن بشم خودتی. باورم نمیشد بعد از دو ماه دوباره صداتو میشنوم. همون صدایی که انگار هزاران کیلومتر فاصله رو لابه‌لای خودش پنهون کرده بود. شروع کردیم به حرف زدن. از حالت پرسیدم، از کشوری که حالا خونه‌ جدیدت شده، از خیابون‌هایی که دیگه اسمشون رو بلد بودی، از آدم‌هایی که کم کم غریبه نبودن، از اینکه بهش عادت کردی یا نه، هنوز دلت برای خونه تنگ میشه یا نه. تو هم از من پرسیدی؛ از روزام، از درسام، از اینکه این مدت چه خبر بوده و زندگی چطور گذشته. یه جاهایی فقط میخندیدیم.. یه جاهایی چند ثانیه ساکت میشدیم..؛ انگار لازم نبود همیشه حرف بزنیم تا بفهمیم دلمون برای هم تنگ شده. عجیبه... بعضی آدما با اینکه هزاران کیلومتر ازت دورن، هنوز از خیلی آدمایی که هر روز میبینیشون، بهت نزدیک‌ترن. – مواظب خودت باش. + تو بیشتر، خیلی خیلی بیشتر. تماس که تموم شد، ناخودآگاه مدت مکالمه رو نگاه کردم. پونزده دقیقه... فقط پونزده دقیقه. با خودم گفتم مگه میشه حرفایی که دو ماه برای گفتنشون صبر کرده بودیم، توی پونزده دقیقه جا بشه؟ اما خب دلتنگی هنوز همونقدر بزرگ مونده بود. رفتم سمت کلاس. مربی داشت درس رو شروع میکرد، بچه‌ها هر کدوم سرگرم خودشون بودن، فکر کنم همه‌ چی کاملا عادی بود.. جز من. هنوز یه گوشه‌ی ذهنم پیش اون تماس مونده بود. پیش اون صدایی که ثابت کرد فاصله فقط یه عدد روی نقشه‌ست. دیروز یه چیزی رو فهمیدم، بعضی آدم‌ها از کشورت میرن، از وطنت از سرزمینت، حتی از قاره‌ت میرن؛ ولی هیچ‌وقت از دلت نمیرن..! My Blueberry🤍. ღBlueGirl
خلاصه که بعضی از تماس‌ها خوب بلدن یه تیکه از دلت که مدت‌ها ساکت بوده رو دوباره بیدار کنن چون فاصله فقط میتونه آدرس خونت رو عوض کنه؛ راه رسیدن به دلت رو هیچوقت یاد نمیگیره☘