eitaa logo
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
139 دنبال‌کننده
211 عکس
44 ویدیو
2 فایل
برای آخرین بار، تو را خدانگهدار؛ که میروم به سوی سرنوشت..!
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
یوزر Señorita خیلی زیبایی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"Based on reality" با صدای مامانم از خواب بیدار شدم. آفتاب نیمه جون بود. اولش دنیا مثل همیشه بود، موبایلم رو بر داشتم و میس کالش رو دیدم، جزو معدود آدمایی بود که عاشق حرف زدن باهاش بودم. میخواستم بهش زنگ بزنم که متوجه پیامش شدم؛ پیام خداحافظیش! داشت میرفت، یه جای خیلی خیلی دور، دور از ایرانمون. داشت میرفت که به آرزوهاش برسه. اما یه غم عجیبی توی پیامش بود، انگار که دلش هنوز اینجا گیر بود. یه لحظه زمان از دستم در رفت، آخه آدم وقتی عزیزش داره میره زمان رو نمیبینه، فقط متوجه فاصله میشه؛ قرار بود خیلی ازم دور بشه، دورتر از چیزی که بخوام با نقشه بفهمم. دوری از جنس غربت، دوری جایی که نه آفتاب وطنمون رو داره نه بوی این خیابون‌های آشنا رو و نه صدای آدم‌هایی که بدون اینکه نگاهشون کنی انگار تو رو میشناسن. یاد روزایی افتادم که با ذوق بهش پیام میدادم، زنگم میزد، با هم حرف میزدیم، می‌خندیدیم. نزاشتم بیشتر از این زمان بگذره، بهش زنگ زدم. بوق خورد، بوق خورد، بوق خورد و قطع شد. دلم ریخت، امیدوار بودم نه برای آخرین بار ولی صداش رو بشنوم، امیدوار بودم بتونم ازش خداحافظی کنم و بگم که منتظرش میمونم. بهش پیام دادم، میدونستم اگر پیامم رو ببینه حتما زنگم میزنه! بیشتر از نیم ساعت گذشت و تپش قلبم دیگه حالت عادی نداشت، تا اینکه صدای زنگ گوشیم بلند شد. با سرعت نور خودم رو به گوشیم رسوندم و...خودش بود. مطمئن بودم که بهم زنگ میزنه. جوابش رو دادم، صداش آروم بود و پر هیجان. گفت اولین باریه که باید تنهایی سوار هواپیما بشه. برام از نگرانیش و بغضی که تو گلوش گیر کرده بود گفت و منم فقط گوش کردم؛ نمیخواستم با دل پر اینجا رو ترک کنه. گفت که باید بره و ... – به سختی پرواز گیرمون اومد. + ساعت چند پروازته؟ – دو. + نصف شب؟ – آره. + یعنی تا چند ساعت دیگه میری؟ – آره. با هر جمله‌ای که میگفت، یه قطره اشک از چشمام می‌ریخت اما نزاشتم متوجه بشه، نباید میشد. چجوری آدم انقدر دلتنگ کسی میشه که تاحالا ندیدتش؟ + نمی‌خواستم ازت خداحافظی کنم ولی دیدم نمیشه، آخه میدونی که رفتن‌های واقعی بدون خداحافظیه، اما من برمیگردم. – خداحافظی یعنی هنوز یه امیدی برای دیدار هست. نگفت منتظرش بمونم، اما گفت؛ وقتی که برگشتم باید همه جای شهرتو نشونم بدی (من بلد بودم که جای جای شهرم رو نشونش بدم، بلد بودم از کنار مغازه‌ها رد بشم، از کوچه‌هایی بگذرم که بوی نون تازه هنوز روی دیوارها مونده، بلد بودم بهش بگم اینجا چرا آروم‌تره و اونجا چرا آدما تندتر حرف میزنن، بلد بودم دستش رو بگیرم و بگم ببین؛ شهر هنوزم منتظر برگشت نگاهمونه!)، با هم میریم رستوران و غذای مخصوص شهرت رو میخوریم یا شایدم خودت برام درستشون کنی، وقتی که برگردم تو هم دیگه خانومی شدی برای خودت. برمیگردم، زودتر از چیزی که فکرشو میکنی. هر وقت هم که نت بین‌الملل ایران برگشت، حتمااا پیامت میدم. (وای. نت بین‌الملل. حالا چیکار کنم؟ آخه میدونی خرداد که بیاد میشه اولین تولدش که میتونستم کنارش باشم، اما حالا چی؟) حالا قراره فاصله، نقش مهمتری رو ایفا کنه، حالا قراره همه چیز دورتر بشه، حتی مفهوم کنار هم بودن، حتی مفهوم اولین بار. من خرداد رو میشناسم، میدونم چجوری از راه میرسه و بارون رو بهونه میکنه و آسمون رو به رنگ امید در میاره. اما این بار خرداد برای من متفاوته، این بار خرداد دیگه فقط یک ماه نیست، یه فاصله‌ست که باید تحملش کنم! اما میدونم روزی میرسه که غم لحظه بیدار شدن و دیدن میس کالش، غم دیدن پیام خداحافظیش که انگار داخلش «برنگشتن همین لحظه» رو پنهان کرده بود، غم شهر که حالا دیگه شاید فقط توی ذهن‌هامون بود و غم تولدش جاش رو به یک نگاه نزدیک و جمله «هی، من اینجام» میده. و قول میدم که اون روز ببرمش قشنگترین جای شهرم، خیابون‌ها رو با هم متر کنیم و من بلندتر از همیشه براش حرف بزنم. + مراقب خودت هستی دیگه؟ – بله بله حتما. + خیلی خیلی خیلی مراقب خودت باش. – تو هم همینطور، حتی بیشتر. اگر چه پیامش خداحافظی بود، اما من چیزی بیشتر از خداحافظی حس کردم؛ چیزی مثل یه قول! قول برگشت. و من...این قول رو مثل یه آدرس نگه میدارم. مثل یه نشونی که هیچوقت گم نمیشه. My Blueberry🤍. BlueGirl
هدایت شده از 𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
شبتون آروم..💫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا