همذات پنداری، یکی از جوانب شخصیت است.
اینکه مخاطبان داستان یا فیلم این جمله را در مورد شخصیت داستانی بیان کنند یا در ذهنشان بیاورند:
" این شخصیت آشناست، ما او را میشناسیم"
همذات پنداری یعنی،
مخاطبان با شخصیت داستانی همدلی کنند، در مواقع خطر نگران او شوند، باموفقیتهای او خوشحال شوند با شکست خوردن او ناراحت شوند.
اگرچه مخاطبان بیشتر مایلند شخصیتهای داستانی خوب و دوستداشتنی باشند ولی بیشتر از آن مایلند با شخصیتداستانی ارتباط برقرار کنند. این برقراری ارتباط نامش هست:
"همذات پنداری"
هنر نویسنده در این است که با استفاده از عناصر و تکنیکها، شخصیتهایی را خلق کند که مخاطبان با آنان همذاتپنداری کنند.
زهرا ملکثابت
@zisabet
مدیر گروه ادبی حرفهداستان
مدرس فیلنامهنویسی، داستاننویسی و طنزنویسی
#نکته_آموزشی #آموزش_داستان
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
@herfeyedastan
میزانِ نقش فقرا و حاشیهنشینان در زمینه فقر و فلاکتشان چیست؟
این داستان از زاویهای کمتر پرداخته شده به مسئله فقر میپردازد.
در قسمت پژوهشهای "چسبندگی" باید تشکر کنم از دوست جامعهشناسم، خانم دکتر سمانه رنجبری بابت همکفریها و راهنماییهایی که به من کردند.
همچنین تشکر از آقای اصغر ایزدیجیران، مدیر هسته پژوهشی مردمشناسی فرهنگی دانشگاه تبریز.
ایشان سالها تحقیقات میدانی داشتند در زمینه مسائل حاشیهنشینان که در وبیناری عصاره تحقیقاتشان را ارائه دادند. من در وبینار ایشان با نام " روستائیان حاشیهنشین" شرکت کردم و در پرداخت پیرنگ داستان "چسبندگی" از صحبتهای ایشان بهرهبردم.
ایده داستان در ضمیر ناخودآگاهم بود. یک سالی که در پاکستان بودیم، صاحبخانه ما پیرزن نسبتاً پولداری بود. رانندهاش جوان خامی بود به نام احمد که شبها نقش نگهبان را داشت. هرشب در گرمای شرجی و شبهای سرد لاهور روی یک تختخواب فلزی جلوی در خانه پیرزن تا صبح میخوابید.
زن احمد شبانهروز داخل آلونکی دلگیر در گوشه حیاط پشتی به سر میبرد. زن جوانی که فقط در تمام این مدت دو یا سه بار دیده بودمش.
زندگی این زن برایم معما بود. همیشه میخواستم بدانم با این همه تنهایی و گوشهنشینی و بدون فرزند چگونه این زندگی سخت را سپری میکند.
تاکید داستان "چسبندگی" به روی زبان است که از طریق واگویههای دختر حاشیهنشین و با لحن خاصش ، برای خوانندگان ایجاد همذاتپنداری میکند.
از خواندن کتاب #قهوه_یزدی اثر زهرا ملکثابت لذت ببرید ☕️❤️
http://shavaladpub.ir/product/قهوه-یزدی
👆 سفارش کتاب از طریق این لینک
🌹@herfeyedastan
چی شده؟ چرا؟ 😄😍👆
داستانهاتون را بفرستید اینجا 👇
اینجا جائیکه خونده میشه و همه مشتاق داستان کوتاهند👇
از شنبه گذاشته میشه توی کانال و چالش جایزهدارم هست 🏆
@zisabet
سلام، آدینه بخیر و خوشی 🫖☕️
ادامه #آموزش_نویسندگی با ذکر یک داستان معروف
بخونید بادقت و لذت ببرید 😊
@zisabet
گیله مرد.docx
38.4K
#داستان_کوتاه: گیله مرد
#نویسنده: بزرگ علوی
نمونه داستان مبتنی بر پیرنگ و مناسب برای درک مسئله همذاتپنداری
🌹@herfeyedastan
چی بهتر از این که مشتاق یادگیری و یاددادن بهم دیگه باشیم 😊
اگر برای سوال ایشان جوابی دارید ارسال کنید
لینک ناشناس کانال حرفه داستان 👇
https://harfeto.timefriend.net/16822797119363
ارتباط مستقیم با مدیر گروه ادبی حرفهداستان
@zisabet
آیا حرف ایشان درسته؟ 🥴
اونم باتوجه به نکته آموزشی همذاتپنداری که در کانال گذاشتم و کامل توضیح دادم 🙄
اگر به آموزشهای بیشتر و بامثال بیشتر احتیاج دارید فایلهای تحلیل هفت فیلمکوتاه را پیشنهاد میکنم براتون
@zisabet
او کیست؟ به کجا میرود؟ چرا این چمدان را با خود میکشد؟
" چمدان تمام فلزی" داستانی است که ایده آن با دیدن و تامل کردن در یک نقاشی به ذهنم رسید.
این داستان در گونه داستان واقعگرای نمادین قرار دارد.
در داستان واقعگرای نمادین، شخصیتها، اعمال و ریزهکاریها واقعی و طبیعی هستند و جزئیات و توصیفات به قصد آن ارائه شدهاند که معنای خاصی از واقعیتهای عادی و روزمره به دست بدهند.
#نمادها از میان همین جزئیات و توصیفات و اعمال شخصیتها ظاهر میشوند.
در داستان چمدان تمام فلزی و این نوع #داستانها نمادها جزء طبیعی واقعیتها هستند و با آنها درآمیختهاند اما در عین حال معنای دیگری غیر از معنای ظاهری داستان به آن میبخشند و مفهوم داستان را تقویت کرده و غنیتر میکنند.
نمونه بارز چنین آثاری را میتوان درمیان داستانهای کوتاه و رمانهای جیمز جویس نویسنده ایرلندی و ارنست همینگوی نویسنده آمریکایی پیدا کرد.
در نمونههای ایرانی آن داستان کوتاه قفس از صادق چوبک و داستان کوتاه گیله مرد از بزرگ علوی را میتوان مثال زد.
نمونه اخیر و معاصر از داستان واقعگرای نمادین، داستان کوتاه #چمدان_تمام_فلزی است از کتاب مجموعه داستان کوتاه #قهوه_یزدی
امیدوارم از خواندن این داستان و دیگر داستانهای کتاب قهوه یزدی، اثر #زهرا_ملکثابت لذت ببرید ☕️❤️
http://shavaladpub.ir/product/قهوه-یزدی
👆جهت سفارش میتوانید از سایت انتشارات شاولد با این لینک اقدام کنید
🌹@herfeyedastan
با سپاس از یادآوری دوستان
این کتابِ کودک نیست!
در سایت انتشارات اشتباه نوشته شده
#موفقیت_اعضا
کتاب قهوه یزدی، اثر زهرا ملکثابت به چاپ دوم رسید
🌹 گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
با نام و یاد خدا چالش ادبی این هفته را با موضوع آزاد شروع میکنیم ...
"علی برکت الله"
🔑🔑🔑
طریق ارسال اثر
@zisabet
داستان: بازی احساسها
نویسنده: مهدیه افروزیان
هوای خنک آرام در فضای سالن رقص کنان می پیچید. صندلی وسط سالن خالی بود، احساس ها هنوز نیامده بودند، نیم ساعتی که گذشت صدای در سالن در فضا پیچید، درست مثل همیشه شادی زودتر از همه رسیده بود، وقتی با سالن بزرگ و صندلیهای خالی روبرو شد زیر لب گفت: " باز هم من زودتر از بقیه آمده ام" احساس های که یکی آمدند بعد از شادی ترس بعد ناراحتی و همینطور آمده اند تا آن زمان که ۱۲ صندلی وسط سالن پر شد، مثل همیشه مدیر گروه که شجاعت بود جلسه را آغاز کرد: " سلام به همگی درست مثل جلسات قبل این جلسه را آغاز میکنیم"، نگاهی به ترس انداخت و گفت: خوب تو شروع کن ماجرای امروزت رو تعریف کن، ترس دست لرزان و زبان گرفته شروع کرد : "امروز یه سگ یه پسر بچه را دنبال کرد همش اشک میریخت و داد میزد و مامانش رو صدا میزد خیلی ترسیده بود چشمام داشت از شدت گریه از حدقه در میومد ، خیلی سعی کردم قوی باشم اما نشد ،پسر بچه ترسیده بود مثل من "به اینجا که رسید شجاعت گفت : "ممنونم ترس عزیز خوب نوبت تو آرامش ،تعریف کن" آرامش با دستهای در هم گره کرده شروع کرد به تعریف: "امروز یه مادر داشت دخترش رو دلداری میداد دختری که به خاطر دوستش که چرا امروز در برابر بقیه ازش دفاع نکرد مادر تمام سعیش رو می کرد تا دخترک رو آروم کنه و موفق شد وقتی چهره مادرش رو از داخل قلب دخترش نگاه می کردم لبخندش واقعا آرامش بخش بود و این به من آرامش بیشتری داد" آرامش دوباره بیصدا نشست. شجاعت کمی به جمع نگاه کرد که ناراحتی داوطلبانه گفت: "میشه من تعریف کنم ؟"شجاعت جواب داد: " البته" ناراحتی با ابروهای پایین و لبهای آویزان شروع کرد: "امروز یه آقایی داشت قدم میزد اما ناراحت بود چون اون دختر بچه هشت ساله اش را کتک زده بود، اون از قصد این کارو نکرد چون دخترش را خیلی دوست داشت و این به خاطر این بود که نمیتونست خشمش رو کنترل کنه " خشم با فریاد گفت : "تو یه دروغگویی من اونجا بودم اون اصلا عصبانی نبود" ناراحتی آرام جواب داد: " اگر عصبانی نبود پس تو اونجا چیکار میکردی خشم خواست جواب دهد که شجاعت به میان آمد :کافیه، آروم باشین قانون رو یادتون رفته قانون اول در مورد هیچ داستانی نظریه نمیدیم پس لطفا آروم باشین . به ناراحت نگاه کرد و گفت: ادامه بده، ناراحت ادامه داد: اون آقا با خودش فکد می کرد که آیا دخترش از دستش ناراحته ؟ نمیدونم چرا نتونستم دخترش رو ببینم حتی لحظهای هم در قلبش باز نشد اما تا آخر شب همراه آقای بودم حالش اصلا خوب نبود. ناراحت ساکت شد شجاعت حرفی نزد منتظر بود تا داوطلب پیدا کند چند ثانیه ای که گذشت نگرانی دستش را بالا برد و اجازه خواست شجاعت سرش را به نشانه اجازه دادند تکان داد، نگرانی بدون معطلی شروع به تعریف کردند کرد: یه دختر، دختری که نگران برادرش بود آخه برادرش هنوز برنگشته خیلی حالش بده حتی یه لحظه هم نمیتونه بشینه، نگران دائم ناخن هایش را می جوید و پای چپش را تند تند تکان میداد، شجاعت فکر کرد که اگر ادامه دهد ممکن است امشب نتواند بخوابد پس گفت: ممنون نگران تا همینجا کافیه. بعد رو به جمع گفت :دیگه داوطلب نداریم؟ کسی جواب نداد شجاعت نگاهش را به انتظار دوخت انتظار می دانست که باید شروع کند با کمی دلخوری گفت: دو سال گذشته اما هنوز پدر در انتظار دخترشه، دائم قاب عکسش رو نگاه میکنه هنوز امید داره اما نمیدونم تا کی دوام میاره. همه احساس ها آرام گوش می دادند انگار آنها هم انتظار می کشیدند اما هر کدام با احساس خودش. شجاعت از جایش بلند شد ،او عادت داشت وقتی میخواهد ماجرای نیمروزش را تعریف کند از جایش بلند شود. دست هایش را از پشت حلقه کرد بعد متفکران و با غرور شروع کرد: امروز صبح داشت ناامید به بالای کوه نگاه میکرد، با خودش میگفت که نمیتونه از پسش بر بیاد، وقتی داشتم بهش نگاه میکردم لحظه حس کردم که شیشه امید در دلش کم کم داشت از بین میرفت آرزوش بود می خواست به بالای کوه بره با خودم گفتم دخالت نکنم تا خودش دست به کار بشه اما لحظه ای این جمله را به زبان آورد،بی حال با چشمای خمار گفت :اون چی گفت؟ شجاعت جواب داد: گفت اگه سالم بودم میتونستم برم بالای کوه ،تنهایی متفکران گفت: اون بیمار بود درسته؟، شجاعت با سر حرفش را تایید کرد و ادامه داد: فهمیدم که بهم نیاز داره آدما موجودات عجیبی ان ،وقتی که حس می کنی لازمت ندارن با قلبشون صدات میزنن ،اعتراف می کنم اون واقعاً شجاع بود آخه با جمله" ولی مهم نیست من میتونم" ،شیشه امیدش پرشد، ذهنش آزاد شد، درخشش قلبش رو میدیدم ، تا حالا همچین حرفی نزده بودم اما این بار میگم ، واقعا بهش افتخار میکنم ، شجاعت با غرور روی صندلی چوبیش نشست . بی حوصله بدون مقدمه گفت : میشه من تعریف نکنم ؟ شجاعت گفت : چرا؟ بی حوصله جواب داد :ماجرای جالبی نیست
شجاعت اصرار نکرد ،قانون دوم این بود : در تعریف کردن ماجرا اجباری نیست .
@herfeyedastan