🦋 انگشتری برای یلدا
🖋 الهام متفکریان
از وقتی طلبکارها شوهرش را به زندان انداخته بودند، زندگی سختتر شده بود. با خودش فکر کرد اگر پریز پشت تلویزیون را دستکاری کند، این دو روز میگذرد و دخترش با دیدن خوراکیهای جورواجور یلدا در تلویزیون، دلش نمیگیرد که هیچکدام از آنها را ندارند. بعد هم پریز را درست میکند و آب در دل فرزندش تکان نمیخورد.
ظهر که دخترش از مدرسه آمد وقتی با شادی گفت قرار است مدرسه برایمان یلدا بگیرند؛ اول خوشحال شد که امسال برای دخترش بییلدا نمیگذرد؛ اما وقتی مبلغی که هر دانش آموز باید برای جشن پرداخت کند را شنید سگرمههایش درهم رفت.
دم غروب با دستهای اسکناس از زرگری سرخیابان بیرون آمد. انگشتر کوچکی رو پیشخوان میدرخشید.
🦋🦋🦋
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
🦋🦋🦋
#داستان_یلدا #داستان_مراسم
کپی نکنید 🙌
#نقد_داستان
📘 نقد داستان "انگشتری برای یلدا"
🖋 منتقد: زهرا ملکثابت
سلام بر الهام متفکریانِ صبور از شهر قم
در اولین جمله از مقاله "ورا هنری" در مورد "داستانِ کوتاهِ کوتاه" با ترجمه کاوه فولادینسب آمده است:
"داستان کوتاه کوتاه [داستانک]، مغز بادام است"
من دور این جمله خطی کشیدهام و بالایش نوشتهام: "نوه است"😂
در فرهنگ عامه میگویند که نوه، مغز بادام است. حالا ببینیم خصوصیات این نوه شما چیست😁
در داستانک یا داستان مینیمال، جنس و نوع کلمات اهمیت فوقالعادهای پیدا میکند.
اگر بجای "انگشتر کوچک" کلمه "حلقه ازدواج" را جایگزین میکردید چه میشد؟
قطعاً باتوجه به ابتدای داستانک و مسئله به زندان افتادن شوهر به خاطر طلبکارها، با فروش حلقه ازدواج بارِمعنایی داستانک عمیقتر شده و ضربهنهایی محکمتر زده میشد.
لطفاً از جملات طولانی در داستان استفاده نکنید.
پیشنهاد:
جملات طولانی را تبدیل به دو یا سه جمله کوتاهتر کنید. به خصوص جملات ابتدایی داستانکتان طولانی است.
انتخاب زاویه دید، مناسب است.
نکته آخر در مورد موضوع داستان شماست باتوجه به هویت ایرانی_اسلامی که دارید.
هویت داستان شما چیست؟
با خواندن این داستانک، به یاد فیلم کوتاهی افتادم که چندسال پیش در محفلی دیدیم و تحلیل شد.
موضوع مشابهی با اثر شما دارد ولی متاسفانه نام فیلم کوتاه را فراموش کردهام.
خانوادهای که با مشکل فقر دستوپنجه نرم میکند. پدر خانواده اعتیاد شدید به مواد مخدر دارد.
در این شرایط برای دختر بزرگ خانواده، قراراست که خواستگار بیاید. دغدغه آنها این بود که وقتی خواستگارها میآیند، میوه و شیرینی جهت پذیرایی فراهم نیست. دختر خانواده، گردنبندش را میفروشد تا برای جلسه خواستگاری خوراکی فراهم کند و ادامه ماجرا...
هرچند این فیلم کوتاه ایرانی، از لحاظ فضاسازی و شخصیتپردازی خوب بود ولی انگار نکته بزرگی را از قلم انداختهبودند.
چرا این خانواده برای رفع مشکلاتش از فامیل و اقوام، کمک نمیگرفتند؟
اقوام نزدیک آنها مثل پدربزرگها، مادربزرگها، دایی، عمو، عمه، خاله و سایرین کجا بودند؟
چرا به فامیلشان کمک نمیکردند؟
سهم همسایهها چه بود؟
خیرین محلات چطور؟
دولت و بیمه و عیدی شب یلدا کجا بودند؟
چه بودند و چه نبودند، دستِکم در فیلمنامه باید اشاره ضمنی میشد.
در ایران که اینقدر روابط بهم نزدیک است، اینکه اقوام درجهی یک از حال همدیگر بیخبر باشند، قدری عجیب است 🤔
حتی اگر آنها هم تنگدست باشند، یا مادر خانواده به زعم خودش بخواهد آبروداری کند یا اگر فقرای جامعه برای دولت مهم نیستند، حداقل باید اشاراتی شود یا در زیرمتن مشخص گردد.
زیرمتن، بحث بسیار مفصلی دارد 😊
داستانهای کوتاه "ارنست همینگوی" برای درک این مطلب پیشنهاد میشود.
موفق و پایدار باشید 🍀
📘🖋📘🖋📘
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
📘🖋📘🖋📘
🦋 یلدا و دخترِاَناری
🖋 محدثه محمودآبادی
هوا تاریک شده بود، سرما از لای درِ نیمهباز به پاهایم میخورد. ازعصر منتظر داخل اتاق مهمان نشسته و اجازه نداده بود در را ببندم. استکان چای را برداشتم و کنارش خزیدم.
_ آقا جون اجازه میدین در رو ببندم؟ هوا سرده.
_ سرما سوز داره، امشب برف میباره.
پتو را تا گردنش بالا کشیدم. به چشمهای دریاییاش نگاه کردم. گفتم:«آقا جون قصهی دختر اناری رو میگین؟»
دو سه روزی مریض بود و دکتر گفته بود؛ دورش رو شلوغ نکنید. به در نگاه کرد. میدانستم دوست دارد درختهای انار داخل باغچه را ببیند و مثل هر سال در را باز بگذارد، بچهها و نوهها دورش جمع باشند.
گفت:« انارآ امسال هیچی نشدن.»
به انارهای داخل طاقچه نگاه کردم. نتوانستم انار بزرگی پیدا کنم. یک انار برداشتم و داخل بشقاب گذاشتم.
_ آقاجون بفرمایید.
بابابزرگ حواسش به من نبود. بیرون را نگاه میکرد و چیزی نمیگفت. ساعت روی دیوار ششو نیم را نشان میداد. گفتم: « وقت قرصتونه.»
دستم را زیر سرش گرفتم، قرص را داخل دهانش گذاشتم و استکان چای سرد شده را روی لبهایش، با یک قلپ کوچک قرص را قورت داد. با اصرار خواسته بودم که شب یلدا پرستارش باشم. هر سال برای شنیدن قصههای عاشقانهی شب یلدایش لحظه شماری میکردم. دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:« بیا تا بگم.»
دستش را گرفتم. هر سال یک قصهی جدید از دختری به اسم اناری میگفت؛ از عاشقانههای دختری قد بلند و زیبا ، با موهای سیاه بافته شده که تا پایین کمرش رسیده بود. گوشهی لبش خالی داشت، که وقتی میخندید گم میشد. کفش نمیپوشید و پا برهنه در باغ انار میچرخید و گرههایی زیبا با نخهای روشن قالی به شاخهها میزد. سال بعد کنار گرهها انارهای سرخ و درشتی به بار مینشست که ترک داشتند. هیچکس نمیدانست چه اتفاقی افتاد، که دختر اناری جای نخهای رنگی شروع به بستن نخهای سیاه و تیره به همراه یک تار مویش کرد و جای انارهای سرخ و درخشان، انارهایی با پوست تیره و کامل شکافته شده به بار مینشست.
بابابزرگ هیچ وقت از چرایی کار دختر اناری نمیگفت. قول گرفته بودم که امسال برایم بگوید.
_دختر اناری عاشق بود. دستش برکت داشت. سنگ به زمین میزد گل و گیاه میشد. هرجا پا میگذاشت، درخت سبز میشد تا اینکه.
بابابزرگ به طاقچه و عکسهای مادربزرگ و مادرش نگاه کرد.
_ تا اینکه چی؟
آهی کشید و گفت:« تا اینکه تصمیم گرفت بچهی بعدیاش رو به خواهرش که ده سال در حسرت اولاد سوخته بود، بده تا سرش هوو نیاد. بچه به دنیا میاد، مامایی که بچه رو میگیره بهش نشون نمی ده و او رو توی ملحفه میپیچه و برا خواهرش میبره. وقتی صدای گریهی بچه رو میشنوه دلش میلرزه، میخواد مانع بشه که بچه رو نبرن، نمیتونه. چند روز توی اتاق حبس میشه تا از یادش بره که بچهای داشته، یه از خدا بی خبر پیدا میشه بهش میگه که بچه پسر بوده، خواهرش هم وقتی میفهمه میخواد بچه رو پس بگیره از اون روستا میره.»
دلم برای آن مادر میلرزد. نفس بابا بزرگ میگیرد. سینهاش خس خس میکند. قوری را از روی بخاری برمیدارم برایش چای میریزم. کمی سرفه میکند و میان سرفه با اشاره دست میگوید که نمیخواهد. به بخاری که روی شیشه های در نشسته نگاه میکنم.
پتو را روی پاهایم میکشم.
_ دخترِ گلم، دختر اناری خیلی دنبال بچه و خواهرش میگرده ولی پیداشون نمیکنه. بعضیها میگن اگه دوباره بچهدار بشه خوب میشه. بعد از اون پسر سهتا دختر دیگه هم خدا بهش میده ولی حالش روز به روز بدتر میشه. شوهرش شهر به شهر دنبال بچه میگرده، وقتی بچه رو که دیگه هفت سالش بوده میاره، با دیدنش قلبش میایسته و .
اشکهای بابابزرگ از گوشهی چشمش ریخت و دوباره نفسش گرفت.
پتو را کنار زدم و دستم را زیر سرش گذاشتم. با چشمهای بسته گفت: « نترس بابا، چیزی نیس. یادِ بریدن نفس مادرم افتادم. خدا رحمتش کنه.»
دیگر نتوانستم چیزی بگویم. بابابزرگ نفس بلندی کشید و خوابش برد.
با شنیدن صدای اذان از خواب بیدار شدم. برف به شیشهها میخورد و همهجا سفید شده بود. مادرم با چشمهای خیس بالای سر بابابزرگ نشسته بود.
🦋🦋🦋
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
🦋🦋🦋
#داستان_یلدا #داستان_مراسم
کپی جایز نیست 🙌
🍁عصر داستان اسرا
🖌 خلاصهنویسی داستاننویسی با موضوع قدس
🔸استاد رجبعلی
🔸۲۷ مهر ۱۴۰۲
خلاصهنویسی: عاطفه قاسمی
اختصاصی برای کانال حرفهداستان
@herfeyedastan
🌹🖋🌹🖋🌹
💠ابتدا در موضوع داستانک نویسی،حال چه حماسی باشد چه ازنوعِ مرثیه گویی،باید ابتدا بسترسازی مناسب آن صورت بگیرد وبنا برموقعیت هایی که در داستان رخ می دهد،در زمان مناسب ضربه نهایی یاهمان اتفاق اصلی بیان شود و داستان درجای مناسب فرود آید.
💠در رویکرد داستان،بجز اطلاعات،القای پیام نیز باید صورت بگیرد.باتوجه به محتوای موضوع،انتخاب اطلاعات نیز مهم است(حال چه این اطلاعات جزئی،کلی،تاریخی باشند،فرقی ندارد)اما از اطلاعات ضروری تر این است که نویسنده باید در رویکرد بسیار قوی عمل کند.
💠رویکرد یعنی من چگونه به موضوع نگاه می کنم(همان نوع دید ونوع نگاه کردن به موضوع)
💠در اینجا اقسام رویکرد وانواع نگاه ها را نسبت به قدس در ایران وسایر جهان بررسی می کنیم.
💠 ۱_مثلا درمورد قدس یک نوع نگاه این است که قدس نماد مبارزه با امپریالیسم است.مانند کسانی که مسلمان نیستند ولی با طرفداری از قدس به مبارزه با امپریالیسم می پردازند.
💠۲_رویکرد دوم در رابطه با قدس ،دفاع از مظلوم است.
💠۳_در کشور خودمان ایران،نوعی رویکرد برای افرادی به وجود آمده که دفاع دولت ازغزه و فلسطین برایشان ملموس وقابل پذیرش نیست.
💠۴_چندتن از دولتمردان خودمان نیز معتقدند،سرکوب اسرائیل درمنطقه،از بروز ناامنی های آینده در کشورِ خودمان پیشگیری می کند.
💠۵_اما رویکرد مهم تر این است که ما به قدس و فلسطین نیاز داریم تا قدس و فلسطین به ما.نه به دلیل امنیت حاکم درمنطقه بلکه به دلیل هویت انقلاب اسلامی.چون که قدس تکه ای از انقلاب اسلامی است.
💠و رویکرد آخر را نیز می توان در سوره های قرآن خودمان جستجو کرد.
باموشکافی این موارد بالامی توان برای نوشتن داستانک های حماسی ومرثیه گویی استفاده کرد.
🌹🖋🌹🖋🌹
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
🌹🖋🌹🖋🌹
#کارگاه_داستان #داستان_قدس
🦋 جشن سه نفره ی ما
🖋 عاطفه قاسمی
دوان دوان با ذوق و شادی از در مدرسه بیرون آمد وبه سمت خانه به راه افتاد.مدام شعری را که در کلاس خوانده بودند زیرلب زمزمه می کرد:((امشب شب یلداست،شبِ شورونشاطه،شب هندونه وانارِ تازه..)) ادامه ی شعرش رانخواند وباخود گفت:((فکر نکنم امشب اصلا یلدایی در کار باشه،بابا که ازمون دوره وپلیسا بهش اجازه نمیدن بیاد خونه،مامان هم که حتما از خستگیِ کارای امروز یادش میره شب یلدایی هم هست.حیف شد دوباره جشن بی جشن.)) مثل یک گل پژمرده بقیه ی راه تا خانه را سربه زیر و درفکر طی کرد تارسید به سرِکوچه.آنجا دخترِ فال فروش را دید.جلو رفت وسلام کرد.دختراز عابرانی که باعجله عرضِ خیابان را طی می کردند چشم برداشت وبه پسرک نگاهی کرد.
_سلام.
_این کاغذا چیه که می فروشی؟
_فال وشعرای حافظ.میخوای یکی؟
_نه آخه پول ندارم.این فال هارو شبای یلدا میگیرن.درسته؟
_فکرکنم.میخوای چنتاشو بهت بدم ببری خونه و برای مامان بابات فال بگیری؟
_نه ممنون،آخه بابام نیست.مامانمم که حتما دوباره از زورِ خستگی زود میره میخوابه و واسه من شب یلدایی در کار نیست،پس دیگه فال میخوام چیکار.
پسرک این حرف ها را زد ورفت،انگار که دوباره درحالِ یادآوری کردن به خودش بود،که نکند دل خوش کند برای امشب.دخترِ فال فروش رفتن پسرک و ورودش به خانه ای که در انتهای کوچه بود را تماشا کرد.غم از چهره اش می بارید.
پسرک تمامِ مدتی را که درخانه بود در سکوت سپری کرد،بدون اینکه از یلدا وجشن سخنی به زبان بیاورد.مثل یک بچه ی خوب مشق هایش رانوشت وشب فرا رسید.ازپشت پنجره ماه را تماشا می کرد وبه دوستانش فکر می کرد.آنهایی که حالا با انار وهندوانه وداستان های پدربزرگ هایشان دور هم جمع هستند و پاییزشان را باجشنی به یاد ماندنی سپری می کنند.صدای درِ حیاط او را ازفکر وخیال بیرون کشید.مادر که امروز با پس اندازِ ناچیزش کمی شکلات وهندوانه خریده بود،دور ازچشمِ پسرش آنها را درخانه مخفی کرده بود.می خواست او را غافلگیر کند که صدای کوبیده شدن در بلند شد.قبل از آن که مادر چیزی بگوید،پسرک به سرعت به سمت در رفت وباشوقی عجیب در راگشود.از دیدنِ دخترِ فال فروشِ جا خورد. _سلام. _سلام.تویی؟! من که گفتم فال نمی خوام. _حتی اگه مجانی باشه! به خودم گفتم منم مثل تو،کسی برام یلدا رو جشن نمی گیره.پس اگه دوست داشته باشی بیا دوتایی یه جشنِ کوچولو بگیریم.با یه انار وچنتا فال. _واقعا،این خیلی محشره..
صدای مادر در حیاط پیچید.پسر با ذوق دوید و همه چیز را برای مادر تعریف کرد و باخواهش اصرار کرد تا دخترک فقط برای چند ساعت مهمانِ آنها شود.مادر از برق چشمانِ پسرش خجالت کشید و با بغضی پنهان گفت:((مادر ددرت بگرده.چرا نشه،بهش بگو بیاد،منم می دونستم که چقدر شبِ یلدا رو دوست داری برای همین برات یه هندونه ی خوشمزه و کلی شکلات خریدم.امشب اگه جشنی هم هست،برای همه است..))
🦋🦋🦋
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
🦋🦋🦋
#داستان_یلدا #داستان_مراسم
حِرفِهی هُنَر/ زهرا ملکثابت
🦋 جشن سه نفره ی ما 🖋 عاطفه قاسمی دوان دوان با ذوق و شادی از در مدرسه بیرون آمد وبه سمت خانه به راه
#نقد_داستان
📘 نقد داستان "جشن سه نفره ما"
🖋 منتقد: زهرا ملکثابت
سلام بر عاطفه قاسمی عزیز و کتابخوان 📚
کتابخوانی صفت بسیارمهمی است که شما داری. نویسندهای که مدام درحال مطالعه نباشد که نویسنده نیست! 😉
به نظرم برای مدتی رمان خواندن را کنار بگذارید و فقط داستان کوتاه و داستانک بخوانید.🌹
خیلی ممنون که داستانتان را در معرض نقد قرار دادید. این یک شجاعت بزرگ است.😍
در مورد داستان:
چرا هرسه شخصیت داستان شما، اینقدر شبیه به همدیگر هستند؟
انگار یک شخصیت داریم که یکبار دختر، یکبار پسر و یکبار در قالب مادر میرود.
در شخصیتپردازی ضعف دارید.
ضعف بزرگی هم در قسمت دیالوگ و حدیثنفس دارید. دلیلش این است که شخصیتهایتان را به خوبی درک نکردید.
شخصیتهای شما در سطح هستند و به عمق نمیروند، با اینکه داستان شما چنین ظرفیتی دارد.
غالباً دیالوگها به شخصیتها نمیآیند، نمیتوانند شخصیتها را بهخوبی به مخاطب معرفی کنند و حسی ایجاد نمیکنند.
البته نوشتن دیالوگ، مهارت سختی است. نیاز به کسب مهارت زیادی دارید.
نگو، نشان بده:
من به عنوان خواننده انتظار دارم ذوق و شادی را در چهره، رفتار، گفتار یا به طور کلی در کُنش شخصیت داستانی ببینم 😊
"مثل یک گل پژمرده ..."/ چه تعبیرِ بجا و لطیفی! 👌
چند مورد از کلمات و افعال غیرداستانی:
مدام، سپری کرد، بهیادماندنی، شب فرارسید، غم از چهرهاش میبارید، باخواهش اصرار کرد و ...
پایان داستان، مناسب نیست. در این داستان، شانس و تصادف جایگاهی ندارد.
لطفا با انجام بازنویسی، داستانتان را ارتقا دهید🙏
پایدار باشید 💝
📘🖋📘🖋📘
اینجا حرفهداستان است
@herfeyedastan
📘🖋📘🖋📘