هدایت شده از مسابقه کتابچه🎀
مسابقهبزرگکتابچههفتشروعشد🤩🌸 •
.
⊹ جایزه های جذاب و دلبر🎀
⊹ 5 تا پک هدیه داریم😁🛍
رایــــــــــــــــــــگان رایــــــــــــــــــــــــــــگان😌✅️
بیا اینجا قشنگم👇🏻🥰
https://eitaa.com/joinchat/3428123242Cb041473a9a
همه خریدا اینجا ارسال
رایـــــگان دارن!🥲🍰🎀
🖇کد 118
سلام به دخترای قشنگم:)
حالتون چطوره؟
میدونم از دستم حسابی دلخورین به خاطر اینکه این مدت خیلی کم پارت داشتیم یا اصلا پارت نداشتیم...
شرمندتونم دخترا...
من این مدت واقعا سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم توی گوشی بیام..
الان اومدم با یه پارت طولانی...
میدونم شاید خوب نشده باشه چون این مدت واقعا حالم خوب نبود🫠❤️🩹
اما خب نمیخواستم اذیتتون کنم و هی رمان کش بیارم و رفتم سر اصل مطلب رمان و این پارت آخره🙂🤍
امیدوارم خوشتون بیاد؛)
مرسی که تا اینجا کنارم بودین و همراهیم کردین🥺💙
اگر اذیتتون کردم،دیر به دیر پارت دادم،ناشناس نزاشتم منو ببخشید 💘
𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧|𝐦𝐚𝐡𝐤𝐨𝐦 𝐛𝐚𝐡 𝐳𝐞𝐧𝐝𝐠𝐢🧡
[ 𝐅𝐚𝐬𝐥 : 𝟐 ]🕯🍂
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟏 ✨( پارت آخر)
صبح فردا:
وقتی مهسا از پرستار شنید حسام پیدا شده برای اولینبار بعد از این روزها لبخند زد.
مهسا: رفتم پشت شیشه اتاق.
دو دستم رو روی شیشه گذاشتم و گفتم برگرد... پسرمون برگشته... فقط تو موندی حامی...
دستگاهها تغییری نکرده بود اما حس میکردم قراره توی همین روزا به هوش بیاد...
هفتهها گذشت و من هنوز اینجا بودم...
نمیتونستم لحظهای از فکر به حامی دست بردارم...
میترسیدم تنهاش بذارم...
میترسیدم به هوش بیاد و پیشش نباشم...
دست حسام رو آروم توی دستم فشردم...
دوری از حامی و حسام شده بود کابوس هرشبم.
یک روز عصر خسته و پریشون بودم..
روی صندلی توی حیاط نشسته بودم که زینب خودش رو رسوند.
با یه کاسهی آش رشتهی داغ و بوی نعنای تازه.
زینب دستی روی شونم گذاشت و گفت: نگران نباش مهسا.
این روزها سختیهاش رو دیدی.
حالا که حسام برگشته فقط باید به خدا توکل کنی.
خودش درستش میکنه... این سختیها یه حکمتی داره که ما الان نمیفهمیم.
با صدای لرزان گفتم: «کاش زودتر بیدار شه زینب.
میترسم این خواب طولانی خواب ابدی باشه.
زینب :محکم دستش رو گرفتم و گفتم نه! اون قویتر از این حرفاست.
حامی همیشه یه جنگجو بوده.
چند هفته بعد:...
مهسا: حدوداً چند روز پیش حامی به هوش اومد و همه چی به روال عادی برگشت... روزهای سخت گذشت و حالا حسام کنارم نفس میکشید و ما دوباره خانوادهی سه نفرهی خودمون شده بودیم.
این روز ها زینب هم که حالا دیگه مثل خواهر شده بود همیشه کنارمون بود.
اما یه اتفاقی افتاده بود که ذهنم رو درگیر میکرد..
زن عمو مدام به زینب خیره میشد.
یه جور آشنایی عجیبی توی نگاه زنعمو بود که انگار دنبال یه اسم یا یه خاطرهی قدیمی میگشت.
بالاخره طاقت نیاورد. یه روز عصر که من و زینب داشتیم وسایل حسام رو مرتب میکردیم زنعمو به بهانهی چایی آوردن زینب رو با خودش به اتاق نشیمن برد.
صدای نجواهاشون رو از پشت در میشنیدم.
کمکم نجوا تبدیل به حرفهای جدیتر شد.
زنعمو با صدایی که پر از حسرت بود از گذشتهها گفت از دختر کوچکی که سالها پیش توی شلوغی یک مراسم خانوادگی گم شد... دختری که هنوز نوزاد بود...
زینب شروع به تعریف زندگیش کرد ...
گفت بچه کار بوده و خانواده ای نداشته...
از سختی های زندگیش گفت...
همون روز زن عمو و زینب آزمایش دادن و همه چیر معلوم شد ...
تمام ماجرا توی اون لحظه مثل پتک به سرم فرود اومد..
زینب دوست صمیمی من همون دختری بود که زنعمو سی سال پیش گم کرده بود... دخترعموی من... خواهر گمشدهی حامی...
از پشت در بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق. زینب و زنعمو در آغوش هم بودند و حالا در آغوش آنها، مفهوم واقعی خانواده تکمیل میشد. من مونده بودم با این حس عجیب و عمیق... این نبود که دوستم را از دست دادم، بلکه خواهر دیگری پیدا کرده بودم..
دستم رو گرفتم روی قلبم.
حامی... حسام... مامان...بابا...عمو...زن عمو...بیتا ..زینب ...حالا دیگه همهمون دور هم جمع شدیم.
همه چیز شد اونی که میخواستیم...
و بلاخره زندگی بعد از سختی به من لبخند زد...
لبخندی از ته دل و ماندگار ....
✧•✦•✧•✦✧•✦•✧•✦✧•✦•✧•✦✧•✦•
پآرت 31...
﴾𝐛𝐚𝐡 𝐠𝐡𝐚𝐥𝐚𝐦 : 𝐳𝐚𝐡𝐫𝐚﴿🤍✍🏻
مَحکومبهزِندِگی؛🧡
𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧|𝐦𝐚𝐡𝐤𝐨𝐦 𝐛𝐚𝐡 𝐳𝐞𝐧𝐝𝐠𝐢🧡 [ 𝐅𝐚𝐬𝐥 : 𝟐 ]🕯🍂 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟏 ✨( پارت آخر) صبح فردا: وقتی مهسا از پرستار شنید
نویسنده :
اکنون ، آنچه میخوانید تنها طرحی رنگباخته از رؤیایی بود که روزی در ذهن من جان گرفت؛
آن رؤیا همانند قایقی بر پهنهی اقیانوس کلمات پیش رفت و اکنون به ساحلی ناآشنا رسیده است...
من، ناخدای این سفر تمام توانم را به کار بستم تا آن را به سلامت به مقصد رسانم اما میدانم که زیباییِ هر قصه در خوانشِ نهایی خوانندهاش نهفته است...
پس اینک این امانت ناچیز را به شما میسپارم؛
با تمام عشق ،با تمامِ تردید، و با تمام امید...
باشد که در عمقِ این داستان نوای خندهها و اشک های شما نیز طنینانداز شود...
قلم را کنار میگذارم..
داستان اکنون مال شماست..
امیدوارم توانسته باشم اندکی شادی را در دل پر مهر و لطف شما کاشته باشم:)
دوست دار شما:
-زهرا✍️🏻💙
هدایت شده از مسابقه کتابچه🎀
مسابقهبزرگکتابچههفتشروعشد🤩🌸 •
.
⊹ جایزه های جذاب و دلبر🎀
⊹ 5 تا پک هدیه داریم😁🛍
رایــــــــــــــــــــگان رایــــــــــــــــــــــــــــگان😌✅️
بیا اینجا قشنگم👇🏻🥰
https://eitaa.com/joinchat/3428123242Cb041473a9a
همه خریدا اینجا ارسال
رایـــــگان دارن!🥲🍰🎀
🖇کد 118