واقعا داشتم سعی میکردم با تموم وجودم مقاومت کنم ولی پارتنرام خیلی کوچولو بودن 😂🤏🏻
دختره امروز پرسید کلاس چندمی
گفتم حدس بزن
گفت فکر کنم هفتمی امسال میری هشتم 🤣🤣🤣
Hester's Garden
ولی این که بین بزرگا و کوچیکا در رفت و آمادم <<<
عای مین برای بازی من دلم میخواد با بزرگا باشم
ولی با کوچیکام
و از بین کوچیکا بزرگترینشون کلاس پنجمه😭😂
بزرگا هم خیلی بلدن و من اعتماد به نفسم پودر میشه
بعد برای تمرینای گرم کردن و این چیزا که میرسه من با بزرگترا حساب میشم و باید کارای سخت تری انجام بدم😭🤣
Hester's Garden
عای مین برای بازی من دلم میخواد با بزرگا باشم ولی با کوچیکام و از بین کوچیکا بزرگترینشون کلاس پنجمه
هیچ حرف مشترکی باهم نداریم
و به طرز کیوتی سر این که کی جواب توپو بده دعواشون میشه
اگه خانومیِ بدمینتون بگه باهاش تمرین کنیم سر این که کی اول بره دعوا میشه دوباره
تازه یکیشون داشت پیش من پشت سر اون یکی حرف میزد که "خیلی دختر بدیه همش به من غر میزنه ولی خودش هیچی بلد نیست"
خلاصه اگه دختر خود مربیمون که هم مدرسه ای هستیم(بودیم در واقع) نبود واقعا دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشتم
کاش مامانبزرگم نزدیکمون بود و همیشه میتونستم برم خونشون :(
چرا من تنها نوه ای ام که انقد ازش دورم این انصاف نیست
از استرس قلبم تو دهنمه 😐
بعد بقیه میگن خبببب کنکورو دادی دیگه راحت شدیاااااا
فکر میکردم که امسال اونقدرا هم دلم نمیخواد اربعین برم کربلا
فکر کردم مغزم به طور منطقی میگه "احمق جون تو که اصلا شرایطشو نداری"
ولی همش تقصیر رسانهست
هی عکسا و فیلمای مرز و کربلا و نجف و پیاده روی رو میبینم
و خب منممممم میخوامممممم