#موقعیت
انقدیکههیئتهایپنجصبحمهدیه
امامحسنجونبهجوناماضافهمیکنه،هیئتهایشبونهاینجورینیست . .🕊
چند روزه درگیر اینم که امشب بیام و بنویسم
از پارسال
از ....
از حس و حالی که داشتم
خب
بسم الله الرحمن الرحیم
خانهی پدری
بعد از جنگ ۱۲ روزه
روز هفتم محرم بود که تلفن همراهم زنگ خورد
((ناشناس))
آیکون سبز رنگ و کشیدم و تلفنم و جواب دادم
+الو....
_سلام عزیزم، .... هستم از انجمن اسلامی دانشگاه
+سلاااام ....جان ،بفرمایید..
_ما هر سال یه قرعه کشی داریم برای رفتن به بیت رهبری
امسال اسم شما در اومده....
تپش قلبم رفت بالا
+ببخشید ، کجا؟؟
_بیت رهبری
+اشک شوق چشمام و گرفت
وااااای خیلیییی ممنونم
چقدر خوشحال شدم .کی باید برم؟؟
_شب هشتم محرم
+خب کارتم و باید از کجا بگیرم
_دانشگاه
+صورتم در هم شد ، کرج؟؟؟ من الان تهرانم
چطوری الان برم دانشگاه آخه؟؟
(غروب بود ،تا میرفتم میومدم شب میشد )
_نمیدونم دیگه کارتتون کرج اگه میخوای بری باید بری از حراست دانشگاه تحویل بگیری .
با تشکر و خداحافظی گوشی و قطع کردم ...
تو فکر فرو رفتم
الان که نمیشد
اما فردا صبح زود میتونم برم دانشگاه کارتم و بگیرم و برگردم ...
(پارت ۱) دیدار .....
✍سُجودا
خانهی پدری
تحت هیچ شرایطی نمیخواستم این فرصت و از دست بدم
باید برم....
فردا صبح زود با بابا رفتم مترو ،سوار قطار شدم و رفتم کرج
دانشگاه تعطیل بود پس ((ون)) دانشگاه جلوی در مترو نیست
تاکسی گرفتم تا دانشگاه رفتم .
خلاصه که کارت و گرفتم و برگشتم خونه .
وقتی رسیدم به گوشیم پیام اومد
《+راستی ، به خاطر مسائل امنیتی رهبری نمیان امروز
گفتم بهت بگم 》
انگار آب جوش ریختن روی سر و صورتم
من میرم
شاید یهو خدا خواست و آقا اومد ....
آماده شدم،با بابا رفتیم خیابان "کشور دوست" به شوق دیدن آقای کشور دوست....
چند بار راه و رفتیم تا بالاخره در ورودی رو پیدا کردیم
بابا من و گذاشت و رفت....
خیالش راحت بود که جام امن امن
پارت ۲ (حیران)...
✍سُجوا
خانهی پدری
توی کوچه راه میرفتم
تنهای تنها
همه گروه گروه اومده بودن
ذهنم پریشون بود نه به خاطر اینکه جایی رو نمیشاختم نه
میدونستم راه و پیدا میکنم
اصلا مگه میشه به شوق آقا بری و راه پیدا نکنی
پریشان بودم برای خبری که شنیده بودم
و بیتاب برای دیدن رهبرم ....
بعد کلی بازرسی بالاخره رفتیم داخل ....
یه جایی رفتیم برای پذیرایی
کیک یزدی و شربت آبلیمو...
چقدر خوشمزه بود اون شربت
هنوزم که هنوزه طعمش زیر زبونمه
همه چی اونجا تازه بود برام
همه چی برام قشنگ بود
همه چی حس و حال قشنگی داشت
بالاخره رفتیم داخل حسینیه.
روی همون زیلوی آبی رنگی که همیشه توی تلوزیون میدیدم نشستم
کلی آدم نشسته بودن
همه به شوق دیدن آقا اومده بودن
همهی همه
انتظار طولانی شد ، چند تا دوست کوچولو پیدا کردم و همینطور نشسته باهم بازی کردیم
دوست کوچولوی من با خانوادش از شمال کشور اومده بودن به عشق امام
پارت ۳ (پریشان)
✍سُجودا
نشستم و نشستم
منتظر شدم
اصلا متوجه نشدم سخنران چی گفت و چی شد
متوجه نشدم مداح چی خوند
چون همش چشمای منتظرم و به پرده دوخته بودم که شاید کنار برن و من روی ماه امام و ببینم
اما نشد
آقا اونشب نیومد
یه به خودم اومدم ، دیدم نشستم سر کوچه منتظر پدرم که بیاد دنبالم بریم خونه ...
با دل شکسته نشستم تو ماشین
همش خودم و دلداری میدادم که اشکال نداره
اگه آقا رو ندیدم
حداقلش سایشون بالای سرمون
صحیح و سلامتن
من اونشب از اونجا رفتم
اما دلم و خوش کردم به سال بعد و قرعه کشی بعد و دیدار بعد .....
چند روز قبل شهادت آقا
با بچهها صحبت میکردم
گفتم بچههااا
من و نرفته بدونیدا
من آقا رو ندیدم
امسال حتما باید برم
اما.....
پارت ۴(حسرت)....
✍سُجودا
پایان
هدایت شده از روضَةُالحَزین⁶⁹
کربلایی حسین عینی فرد4_5924662374127638263.mp3
زمان:
حجم:
12M
ذره ذره با این کم بودنم برام عزیزی ..💔🥀
*ستوده.
*عینیفرد.
روضه #جنابعلیاکبر ³³³
- حیدریه .
ذره ذره با این کم بودنم برام عزیزی ..💔🥀 *ستوده. *عینیفرد. روضه #جنابعلیاکبر ³³³
آه علیالدنیابعدکالعفا 💔