#ضمیمه | #حرف_دل
پارسال درست همچنین شبی..
یار مارا طلبید و راهی بیت شدیم ؛
دیر رسیده بودم و ناچار به حضور در طبقه بالا بودم..
چشمم از روی مانیتور برداشته نمیشد .
هر لحظه منتظر بودم پرده های مشکی رنگ کنار برود و صورت چون ماه تو پدیدار شود..
آخر تو دیشب امده بودم و مردم حیدر حیدر گویان هروله میکردند..
امید بسته بودم که بیایی
اما انگار..
من لیاقت دیدن رویت را حتی از صدها متر دورتر هم نداشتم💔.
دروغ چرا در کل طول سخنرانی چشمم به پرده ها بود..
با کوچترین تکانی همه خیز برمیداشتند تا برای دیدنت از همدیگر سبقت بگیرند..
اما تو نیامدی و داغ دیدنت در ان شب روی دل من ماند و ماند💔
همه غم ها و دردهایم را جمع کرده بودم تا با گریه کردن در حسینیه امام خمینی آرام شوم..
حاج مهدی رسولی که شروع کرد ، بغضم شکست..
روضه علمدار خواند و با شعرش قلبم را اتش زد..
مصراعِ ؛ « دلا دیدی که حاجی زاده هم رفت » را که خواند..
هزاران مرتبه شکر کردم که امشب نیستی..
وگرنه طاقت دیدن لرزش شانه هایت را نداشتم..
به قلمِ ؛ خادمة الحَسن ..
- حیدریه .
رسیدی کربلا زیارتت قبول آقای شهیدم:)
تا پارسال هرکه کربلا میرفت نائب الزیارة شما بود..
اما حالا این بار
شما باید نائب الزیارة و دعاگوی میلیون ها ایرانی و مسلمان و شیعه باشی..
- حیدریه .
_
ولی توی ِاینزندگی هرجا غم دیدم
هرجا خوردم زمین ، هرجا خدا خواست ازم امتحان بگیره ، هرجا کم اوردم ، پشت سرمو که نگاه کردم دیدم تو هستی ، گفتم قطعا دستمو میگیره و گرفتی :)
و شکر بابت این نعمت ..