چهارساعت سهم امروز.
*دلم میخواد بزارمش کنار، حتی والیبال، دیگه هیچی برام معنیای نداره. ناامیدی تو هستهی تکتک سلولام رخنه کرده. پوچم، زندگیم خالیه، خالی از زندگی. حالا تنها چیزی که حس میکردم نجاتم میده هم برام خالیه، کاش میشد که ادامه ندم، کاش میشد که دیگه نباشم. انگیزهای نیست دیگه پشت دویدنا و پریدنام. هدفی ندارم از درسخوندنهای طولانیم. چیمیشه که زندگی یهو تصمیم میگیره با یه نفر اینطوری کنه؟ اونی که اون همه ذوق داشت، میخندید، میخندوند، حالا چیشده؟ تهش چی؟ ببین آخه. من بگم چی.
ایامیست ناجور. عالم و بیرون برایم خاموش شده و پرده اش را کشیدهام. اینروزها آنقدر در درون خودم فریاد سر دادهام که اگر به چشمانم نگاه کنی احتمالا در پسش گوشهایت تا ابد آرزوی شنیدن را به گور خواهند برد. این من دیگر من نیست، مثل قبل قدمهایش را طوری استوار روی زمین نمیگذارد که انگار صاحب تمام دنیاست و مقصدش بهشت. این من خودش را توی گل میغلتاند، این من خر است، خری که همواره در پی گیر کردن در گل است. چه میگویم؟ دیوانه شدهام؟ شاید هم.