داشتم فکر میکردم کاش یه معتاد بدبخت بودم، حداقل دیگه نیاز نبود همه چیزو برا همه توضیح بدم، نیاز نبود ادای خوب بودن و بیخیال بودن دربیارم، یا چمیدونم، برا حال بد یا دردام دلیل بیارم، همه چیو مینداختم گردن معتاد بودنم، همینقدر شیک.
یه چیزی درمود من اینه که، وقتی جایگاه یه آدم تو زندگیم برام تغییر کنه و پایین بیاد، و دیگه مورد علاقم نباشه. دیگه اون آدمو برای باخبر کردم از حالم، به اشتراک گذاشتن ذوقم و دادن ویسای طولانی بهش امن نمیدونم. و این قضیه خوب نیست.
من حتی از کیسه مشکی آشغالی ساعت نه که دم دره هم کمترم. حداقل اونو گربه دوس داره، بازش میکنه، کشفش میکنه ولی منو واقعا هیچکس دوست نداره. هیچکسی صادقانه و واقعی، خود منو دوست نداره، همه همش تظاهر میکنن بعدشم یه جایی اون آخرش لو میرن، خب این چه کاریه، نکن آقا نکن، اصن دستتو بکش، بیا برو توروخدا حوصلهی خودمم ندارم. هیچکس دوست نداره من رو، هیچکس. قلبم شبیه یه ماهی نارنجی بیمغز داره تو دریای سیاه تنهایی بلوب بلوب میکنه و هیچکس حتی حاضر نیست این ماهی صاحبمرده رو شکارش کنه. من خیلی تنهام، من واقعا تنهام و دوست نداشتنی. مثلا الان گوشهی تختم مچاله شدم تو خودم و همچنان از اون کیسهمشکیآشغالیه کمترم، خدایی چیه زندگی؟ نکن آقا نکن، بیا برو میخوام تنها باشم.