من حتی از کیسه مشکی آشغالی ساعت نه که دم دره هم کمترم. حداقل اونو گربه دوس داره، بازش میکنه، کشفش میکنه ولی منو واقعا هیچکس دوست نداره. هیچکسی صادقانه و واقعی، خود منو دوست نداره، همه همش تظاهر میکنن بعدشم یه جایی اون آخرش لو میرن، خب این چه کاریه، نکن آقا نکن، اصن دستتو بکش، بیا برو توروخدا حوصلهی خودمم ندارم. هیچکس دوست نداره من رو، هیچکس. قلبم شبیه یه ماهی نارنجی بیمغز داره تو دریای سیاه تنهایی بلوب بلوب میکنه و هیچکس حتی حاضر نیست این ماهی صاحبمرده رو شکارش کنه. من خیلی تنهام، من واقعا تنهام و دوست نداشتنی. مثلا الان گوشهی تختم مچاله شدم تو خودم و همچنان از اون کیسهمشکیآشغالیه کمترم، خدایی چیه زندگی؟ نکن آقا نکن، بیا برو میخوام تنها باشم.
چمیدونم، کاش حداقل یکیو داشتم پیویش غر بزنم و اونم رندوم بگه دوستت دارم. ولی خب کسی منو دوست نداره، اه، پرتقال آب گرفته شه تو سر این زندگی، ایشالا گوجه له بشه تو سر دوست داشتنی نبودن من. کاش اصلا من میمردم.
امتحان نهاییهای امسالو به عنوان یکی از خانهای هفتخان رستم زندگیم اینجا ثبت میکنم و حقیقتا آرزومندم که از این خان سالم و زنده بیرون بیام.