eitaa logo
لئو
37 دنبال‌کننده
208 عکس
4 ویدیو
0 فایل
-کی اهمیت میده؟ -تنهایی. باور کن. -ادعایی نیست. -پرحرف و بذله‌گو. -فاقد هویت مستقل.
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی که با خودم به تموم شدن والیبال و این مسیر فکر می‌کنم خنده‌م میگیره. مضحکه، چون به هرحال هر آدمی از یه جایی شروع میشه، یکی از خونه، یکی از مدرسه، یکی از یه آدم. منم از اینجا شروع شدم، از سالن، از توپی که بدون‌اغراق گاهی ارزشش برام از خیلی از ادمایی که از کنارم گذشتن بیشتر بوده. والیبال فقط بخشی از وجود من نیست، اسکلت شخصیت و هویت منه، همون چیزی که اگر نباشه، دیگه ایستادن هم معنی‌ای نداره. والیبال یه جریانه که خودش توی رگام حرکت می‌کنه و خودشم راه رو برای گذاشتن مرهم روی عمیق‌ترین زخمای روحم پیدا می‌کنه. والیبال اون گوشه‌ی امن روح من ریشه داره، منو از همون اولش ساخته، یه‌چیزی فراتر از افکار ساده‌ی آدما.
وقتی این مثلا آدم‌بزرگا اینا رو بخونن احتمالا یه جوون می‌بینن که تصمیم گرفته با خیالات خام خودش زندگی کنه. اما نه، کسی که همچین فکری رو میکنه، یا هیچوقت چیزی رو از ته دلش نخواسته یا برای داشتن هیچ‌چیز و هیچ‌کسی نجنگیده. راستش این آدما نمیدونن، نمیدونن که والیبال برای من پناه نبود. جایی نبود که آدم بعد از تموم شدن جنگ به اون برمیگرده. والیبال میدون جنگ من بود؛ جایی که بارها شکستم، بارها مردم، و بارها دوباره متولد شدم. والیبال برای من از معدود چیزهایی بود که توی دنیا ارزش جنگیدن داشت، ارزش زمین خوردن، ارزش شکست‌خوردن و دوباره بلند شدن.
بعضی آدما برا رسیدن به آرزوهاشون می‌جنگن؛ ولی من نه. برای من نرسیدنو از قبل نوشته بودن. اتفاقا تنها چیزی که همیشه مطمئن بودم هیچوقت بهش نمی‌رسم، همین رویا بود. شاید واسه همینه که همه فکر می‌کنن من فقط به این ورزش زیادی وابسته شدم و آینده‌ای برام نداره. ولی هیچکدومشون تا بحال به این فکر کرده که ممکنه همین ورزش، خاستگاه زندگی من باشه؟ تنها دلیل ادامه‌دادنم؟ اره، من والیبال بازی نمی‌کنم که ازش لذت ببرم یا حتی به جایی برسم. من برای زنده موندنه که والیبال بازی می‌کنم، من برای زنده‌موندنه که حاضر شدم توی نبرد به این سختی بیام و بجنگم و حتی شکست‌خوردن‌ها رو، حتی غم نرسیدن‌ها و نشدن‌ها رو به جون بخرم.
اگه یه روزی مجبور بشم والیبالو کنار بذارم، مردم فقط ورزشکاری رو می‌بینن که دیگه بازی نمی‌کنه و کفشاشو کنار گذاشته؛ ولی هیچ‌کدوم از اونها نخواهد فهمید که اون روز، روزیه که دختری رو به خاک سپردن، که سال‌ها پیش، روی کف‌پوشای سرد سالن، دقیقا بین دست‌دفاع و توپش، دقیقا وسط همون زمین لعنتی، برای اولین بار خودشو پیدا کرده بود.
دکتر گوشت با منه؟ دل‌‌نازکی مریضیه دکتر؟ نمونه برداری‌ای، آزمایشی، چیزی؟
دیگه این قرصا‌تم جوابمو نمیده دکتر، حالا دیگه آفتاب لب گور شدم؟
میگم، نمیشه یه نسخه‌ای نوشت، ما رو از این تالاب کشید بیرون دکتر؟
حالا که دیگه ناجی‌ای نمونده، باید با امید نجات بپوسم و بمیرم دکتر؟
هر دفعه به والیبال و مامانم کنار هم فکر می‌کنم یه عرق سرد تمام وجودمو میگیره.
این دنیا که کلا واژگون بود، شاید اینم یکی از اون شرطای متناقض و لعنتیشه. شاید شرط فهمیدن اینکه رویات چقدر ارتفاع داره اینه که حداقل یه بار ازش سقوط کنی، حداقل یه بار با سر بخوری زمین و بشنوی صدای تلخ شکستن لیوان اون رویا رو. اصلا شاید معیار بدی‌ام نباشه‌‌ها، برای اینکه بفهمی اصلا ارزششو داره؟
وقتی بهت میگم leave me alone یعنی leave me alone سردرد عزیز. نمی‌دونم، یا زبون آدمیزاد حالیت نیست یا حتما من دارم با دیوار حرف می‌زنم؟ ببین بیا یه معامله کنیم، یا kill me یا leave me، انتخابم با خودت،اه.