این دنیا که کلا واژگون بود، شاید اینم یکی از اون شرطای متناقض و لعنتیشه. شاید شرط فهمیدن اینکه رویات چقدر ارتفاع داره اینه که حداقل یه بار ازش سقوط کنی، حداقل یه بار با سر بخوری زمین و بشنوی صدای تلخ شکستن لیوان اون رویا رو. اصلا شاید معیار بدیام نباشهها، برای اینکه بفهمی اصلا ارزششو داره؟
وقتی بهت میگم leave me alone یعنی leave me alone سردرد عزیز. نمیدونم، یا زبون آدمیزاد حالیت نیست یا حتما من دارم با دیوار حرف میزنم؟ ببین بیا یه معامله کنیم، یا kill me یا leave me، انتخابم با خودت،اه.
خیلی خسته شدم دیگه. خسته شدم از این همه شب، از این همه روز، از این همه هی درست میشه نترس گفتن به خودم که بدونم دروغه و دیگه هیچی و هیچوقت درست نمیشه. آدمیزاد تا کی باید زندگی کنه؟ ته این دنیا کو؟ کجاست؟ چرا من نمیبینم پس؟ کو این مرگی که هی واسه زندگی آدما رجز میخونه و رعب میندازه به دلشون؟ همین که به ما رسیده لال شده؟ نکنه از سختجونی ما ترسیده، ها؟ شاید میترسه نتونه از پا درمون بیاره و رسوا شه، ها؟ میبینی؟ کار دنیا رو میبینی؟