مسخرهست، بهش فکر میکنم، من واقعا باختم. نه فقط به حرف و لفظ، نه. من واقعا همهی زندگیمو باختم. به چی؟ به رویاهای بچگونهی تو سرم، به خواستههای خونوادم. من برای هیچی به اندازهی کافی تلاش نکردم، من برای هیچی اونجوری که ادعا میکنم نجنگیدم. من هیچوقت برای هیچکس کافی نبودم، علیالخصوص خودم، علیالخصوص این خانواده. من واقعا همهچیزمو باختم، من تو انتخاب رشته باختم، تو نهاییا باختم، تو کنکور باختم، تو والیبال باختم، من باختنُ هم باختم، زندگی رو باختم. بیخیال همش، من خودمو.. من خودمو باختم، ناجور.
درمورد یه روز بد حرف نمیزدم، من هیچوقت درمورد یه روز بد حرف نمیزدم. چیزایی که من دیدم توی کلمات نمیگنجید. فهمیدنش برای آدما سختتر از چیزی بود که فکرشو میکردم. احمق بودم، احمق بودم که فکر میکردم ممکنه بفهمن. یادم نبود که واقعا چقدر تنهام. یادم نبود که باید تا لحظهی آخر عمرم توی همین رنج بمونم، بپوسم، و از بین برم.