همیشه از بزرگشدن میترسیدم، همیشه متنفر بودم. از دروغها و دوروییها، سیاستبازیها، دعواهایادامهدار، شخصیتی که آدمها مبتنی بر لفظ بزرگسال برای خودشون ساخته بودن باعث شده بود رشد کردن برام عذابآورترین مفهوم ممکن باشه. اما فکر میکنم باید بپذیرم که دیگه تاحدودی بزرگ شدم. مشکلاتم، آیندهم، و بار گذشته روی دوشم، اونقدری بزرگتر و سخت شده، که وقت غم جدید تراشیدن برای خودم و بها دادن به دردهای کوچیک رو نداشته باشم. کمکم باید به خودم بقبولونم که تو باید بچسبی زندگی خودت و دیگه انقدر به چیزای بیارزش و کوچیک اهمیت ندی. رفتارای خوب دیگران رو متقابلا بهشون برگردونی و در برابر چیزهایی که باب میلت نیست سکوت کنی و مستقلبودن شخصیت خودت ازشون رو به یاد بیاری. احتمالا وقتی در زمینهی ارتباطات بیرونی و کنار اومدن با خانواده و آدمهای اطرافم به تعادل و توانمقابله برسم، این فرایند دووم آوردن تا تموم شدن زندگیم هم برام بهتر بگذره. حالا البته ولی فراموش نشه که، تهش که چی؟
اینجا آدمسفیدها داد میکشیدند و آدمافتادهها اشک میریختند؛ من هم همراهشان. جهانم را نظاره میکنم، درون و برونش را، هرچه مینگرم جز سیاهبختی نیست که نیست که نیست. به واقع که دیگر چه داشتم برای از دست دادن؟ جان؟ آن را که خیلی وقت پیش ارزانی دردهایم کردهام. کمیآنطرفتر، امید. امید؟ امید به چه؟ به که آخر؟ به اقبالم امید میبستم یا به نوع بیرحم بشر؟ اینجا واقعا جای خوبی نبود، من هم. اینجا آسمانش بوی دود میداد و آدمهایش بوی مریضی. آنها هم که قلبشان کموبیش ضربانی داشت، روحشان مرده بود. اینجا کسی دل نداشت، کسی دوست نداشت، کسی زندگی کردن بارش نمیشد. اینجا چنگی به دل نمیزد، حتی برای مردن هم جای قشنگی نبود. میدانی، من اینجا بودم بههرحال، اینجا اینجا بود، اینجا دنیا بود.
غیرقابل تحملم، حتی برای خودم. جزءجزء من بد بودن و بار اضافی بودنه.احساس میکنم آدمها تحملم میکنن، وزنهی سنگینیام؟ بار سختیام؟ من واقعا شرمندهام. از بابت وجود داشتنم. شرمندم، شرمندم، شرمندم، شرمنده.