یه چیز عجیب درمورد من اینه که این ترس از ارتفاع لعنتیم، و ترس از افتادن آدما از یه ارتفاع، و هر چیز مشابهی، انقدر توی من غالبه؛ که شاید باورتون نشه ولی وقتی پسربچه و دختربچهها رو میبینم که لبهی اون رودخونهی بزرگ شهر راه میرن، یه استرس زشتی تمام وجودمو فرا میگیره و در کمال ناباوری تا آخر اون شب منتظر اعلامیهی اون بچه میمونم. بعدشم که دیدم به خیر گذشته و هیچ خبر مرگی نیومده، اونموقع با یه آخيش گنده این اضطرابو از سر میگذرونم و به زندگی ادامه میدم. روح و روان مریضی دارم خلاصه.
الان مثلا درس نمیخونی که چی بشه زنک احمق، فک میکنی سر امتحان نهایی وحی الهی بهت نازل میشه و میتونی با محمد و مسیح و مریم ارتباط برقرار کنی و اوناام بشن ناجیت؟ ببخشید دیگه، معذرت میخوام که دنیا کارخونهی به نتیجهرسوندن فانتزیای ذهن تو نیست. گمشو بشین درستو بخون.