ای ناخدا، ناخدای من سفر سهمگین ما به پایان رسیدهاست؛ کشتی ورطههای خطر را پشت سر نهاده، اینک این پاداشی است که در پیاش بودیم؛ بندرگاه نزدیک است، صدای ناقوسها را میشنوم، مردم همه غرق در شادمانیاند، نگاهها بدنهٔ استوار کشتی را دنبال میکند، آن کشتی سرسخت و بیباک: اما ای دل. ای دل. ای دل. ای قطرات سرخرنگ خون که فرو میچکید،جایی بر عرشهٔ کشتی، همان جا که ناخدای من آرمیده است،سرد و بیجان. ای ناخدا. ناخدای من. برخیز و صدای ناقوسها را بشنو؛ برخیز، برای توست که پرچم افراشته شده، برای توست که در شیپورها میدمند؛ برای توست این شاخههای گل و حلقههای گل ربانزده، برای توست این ساحل پرشده از جمعیت؛ جماعتی نام تو را صدا میزنند، چهرههای شیفتهشان بهسوی تو برمیگردد؛ اینجا ناخدا. پدر گرامی. اجازه ده بازوانم را زیر سرت بگذارم؛این رؤیایی بیش نیست که تو،سرد و بیجان بر عرشه افتادهای. ناخدایم پاسخ نمیدهد، لبانش رنگپریده و بیحرکت است؛ پدرم دست مرا حس نمیکند، تپشی ندارد یا که ارادهای؛ کشتی به سلامت و ایمن لنگر انداخته، سفرش پایان یافتهاست؛ از سفری سهمناک، کشتی فاتح، با سربلندی به پیش میآید؛ای ساحلها، شادی کنید، ای ناقوسها، فریاد کنید. اما من با گامهای اندوهبارم،قدم میزنم بر این عرشه که ناخدایم،سرد و بیجان بر آن افتادهاست. -والت ویتمن از برای سوگ ابراهام لینکلن.
زمان زیادیست که از هم گسسته؛ و این جسم نیمهکاره که گاهوبیگاه در زندگیاش قد علم میکند و ویرانی به بار میآورد هم حاصل استخوانهایی لجباز است و بس.
What if this is the real nightmare ? Why should I live this way? I think I got literally No friends And everyone acting like I was never alive. who is me bro ? I don't know، I've lost myself. I don't know where I should find me So What I want to say is that I'm not fine. I'm just disguising And I just care to be heard، I ache to be voiced And I need to get heard. Nobody ever wanted me the way i am. I'm just Tired Of everything. Tired of this life. Tired of being what others wanted me to be. But I got no choices actually. Fvck.
دوازده شب به بعد فرق میکنه. دوازده شب به بعد خاطرهها هجوم میارن. دوازده شب به بعد آینده ترسناکتره. دوازده شب به بعد دیگه نمیشه با فکرا جنگید. دوازده شب به بعد آدم خیلی تنهاست. دوازده شب به بعد خندهها یهو محو میشه. دوازده شب به بعد نفس نصفهنیمه میشه. دوازده شب به بعد اون منافذ خیلی کوچیک باقیمونده از امید بسته میشه. دوازده شب به بعد ظلمته، شبه، درده، اصلا غمبیدلیل نشسته بر دله. آره، دوازده شب به بعد همهچی فرق داره.