جدیدا در برابر آدما و حرفا و رفتاراشون اینطوری شدم که اوکی، هرچی خودت میخوای، بهت اجازه میدم هر جور دلت میخواد درموردم فکر کنی. من دیگه واقعا حوصلهی توضیح دادن خودمو ندارم؛ این واقعا برام زیادیه و هرجور خودت راحتی.
یه کفش دارم، وقتی میپوشمش یه حسی بهم میگه باید خانومانه و ناز راه بری، یعنی اصلا اگه بخوای هم نمیشه که اینطوری آروم و با طمأنینه راه نرفت باهاش. کاش یکی به مامانم میگفت وقتی بچهت تو حالت عادی شبیه اسبهای افسار گسیختهست، وقتی اینو میپوشه اذیت میشه خب.