و این شبهای تارش آنقدری در ظلمت غم فرو رفته بودند، که دیگر ستارههای چشمکزن توی آسمان و نه حتی نور ماه خوشحالش نمیکرد. انتظار او را از پا درآورده بود و به سر نمیامد، او فقط منتظر یک چیز بود: مرگ،مرگ،مرگ..
میگفت حالم خوبه ولی من خودم دیدم که گوشهی دفتر خاطراتش نوشته بود: و اگه یه روزی که مردم کسی اینا رو خوند، اینو بدونه، که این زندگی برای من اون چیزی نبوده که میخواستم. من فقط دنبال راضی نگهداشتن آدمها و علیالخصوص خوانوادهی خودم بودم و هیچوقت برای خودم زندگی نکردم، اگر هم کردم با عذاب وجدان و درد همراه بوده، نقطه سر خط.