و این شبهای تارش آنقدری در ظلمت غم فرو رفته بودند، که دیگر ستارههای چشمکزن توی آسمان و نه حتی نور ماه خوشحالش نمیکرد. انتظار او را از پا درآورده بود و به سر نمیامد، او فقط منتظر یک چیز بود: مرگ،مرگ،مرگ..
میگفت حالم خوبه ولی من خودم دیدم که گوشهی دفتر خاطراتش نوشته بود: و اگه یه روزی که مردم کسی اینا رو خوند، اینو بدونه، که این زندگی برای من اون چیزی نبوده که میخواستم. من فقط دنبال راضی نگهداشتن آدمها و علیالخصوص خوانوادهی خودم بودم و هیچوقت برای خودم زندگی نکردم، اگر هم کردم با عذاب وجدان و درد همراه بوده، نقطه سر خط.
من نمیگم من خوبم، اتفاقا نه، من آدم خوبی نیستم. ولی این چندوقت به این نتیجه رسیدم که شاید همهی آدما هم اونقدرا خوب نیستن، شاید همه اون بت مقدسی که ازشون ساختم نیستن، از کجا معلوم؟ کی میدونه مامان؟